بهار زمستانی

THE WORD HAS BE CHANGED AND WE FORGOT THESE changes!!

طلوع
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸ 

میخواهم این بار با طلوع بیایم....

به شدت دلتنگش هستم.

خدا کند که باشی همیشه!

من با تمام روشنی تو جان میگیرمقلب

طلوع


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
بنفش!
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ 

 لطفا فریاد نزن!!!!خب؟؟؟من را کر و لال فرض کن!نمیشنوم!زور نزن!

 


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
سروش پرید!!
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ 

 قلبم و یک چیزی توی توی قلبم سخت میدهد آزارم!اصلا میدانی چی شد؟؟نه نمیدانی  که!اصلا میدانی این بغض من دارد چه جانی میکند؟تورو خدا یکی به من بگوید "یعنی این چی؟؟".........................

  هفت_هشت سال پیش,ماشینشان توی جاده تصادف میکند.پدرش میمیرد و او باقی  می ماند و مادرش و برادر کوچکش!خورده شیشه ها دستش را سخت مجروح  میکند.این میگذرد این تلخی بی پایان!

 با برادرم دوستان صمیمی شده بودند.پسر عمه اش ,دوست صمیمی برادرم بود.همیشه به برادرم میگفت"داداش".با همان پاکی که در کلام و قلبش بود هم به من و نسیم ,میگفت:خواهررررر!

 توی تمام برنامه های کوه ما همیشه با هم بودیم.من, نسیم, حمید, سروش, شیوا اشکان, مسلم, کوشا ,علی, شیرین, مینا ,بهزاد ,حامد, عموسیروس ,مهدی, مسعود, و......خیلی همراهان دیگر!

 همین پنجشنبه بود که بهمان زد و گفت:برویم کوه!اما حمید سرما خورده بود و ما نتوانستیم همراهش برویم.با عمو سیروسش رفت....

 جمعه من داشتم روزگار شاهزاده را میدیدم که گوشی حمید زنگ زد...نفهمیدم که به طرز خاصی با عجله رفت طبقه بالا !نفهمیدم ,آنقدر توی فکر مشغله های خودم بودم که وقتی هم آمدم بالا متوجه نشدم چرا حمید لباس سیاه پوشید و با اندوهی غریب از خانه خارج شد....

 تا دیروز!بالاخره حواسم آمد سر جایش بعد از اینکه بخش اول ترجمه ها را تحویل دادم !هنوز یک ساعتی نشده بود که رویا_دوستم از خانه مان رفته بود که....

  من:مامان؟شما ها چرا همتون یه جوری شدید؟؟چیزی شده؟حمید هم دیشب اصلا نخوابید؟!! 

 مامان فقط نگاهم کرد.

 من:مامان حمید دیشب داشت فیلم های کوه رو نگاه میکرد!عکس سروش و خودش  گذاشته بود رو بک گراند!!نکنه برای سروش دوباره اتفاقی افتاده باشه!؟نکنه دوباره پاش که تو تصادف ضربه دیده بود......

 مامان:سروش ....سروش جمعه از کوه پرت شد!

خب  یعنی این چی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی؟؟؟

سروش

                                           سروش پور بازرگان

         الهی سینه ای ده آتش افروز       در آن سینه دلی      آن دل همه سوز                          

این شعر را همیشه سروش میخوند!این مدت همش دارم آهنگ های مورد علاقه سروش رو گوش میکنم.گریه نمیکنم اما.....این هجر را چرا برایمان گذاشتی؟؟کلیپت را روزی هزاز بار میبینم و همه جا چشمم به دنبال توست...صدای آسمان بی تو دیگر صدایی ندارد!ای کاش بودی!هرچند همه یه روزی میمیرن!یادت همیشه با ماست...


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
گریه کن گریه قشنگه!!
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧ 

  من گریه نمیکنم!

 اصلا این "های _های" ها, مال همسایه بغلی مان است!

 مال آن دختری که قلبش را مثل شیشه با توپ شکستند!

 مال آن پسری  که جامعه توی خودش جایش نمیدهد و از بس دویده ,نسل در بسته هم منقرض شده!

 مال آن زنی  که خیانتی از شریکش میبیند و مدام بختش را لعنت میکند!

 مال آن مردی که مدام نگران آینده بچه هایش است و نمیداند چطور درکشان کند!

 مال شش ساله دختری که دلش شهربازی و ترن هوایی میخواهد!

 مال هشت ساله پسری که چشمش به دنبال آخر ورژن بازی های کامپیوتری ست!

 و...................گریه مال من نیست!

 آخر به این چشم های معجونی گریه میآید؟؟

 خوب  یک آدمی ماه پیش مرد و رفت,برای همه هم عزیز بود ولی مرد !و من سنگدل نیستم و گریه نمیکنم , چون اصلا بلد نیستم!

 چه کنم توی احساسم نمیگنجد برای بزرگ ترین مصیبت  ها و در عین حال عزیز ترین شان مویه کنم و خوناب کنم چشمانم را! و در عوض تا دل بخواهد سر چیزهای دم دستی و بی ارزش ,به اندازه کافی زاری بلدم!

 دیشب شبکه چهار قصه های مجید را  روایت میکرد و خاطراتش را و من چقدر توی دلم..... نه اصلا روی گونه هایم, اشک جاری کردم!

                                              THAT WAS MY STORY

 این داستان گریه هایم را دوست میدارم بسیار !:گریه توی دل,که کسی نمیبیند! و آرام آرام سبک میکنم درونم را و چه خوب هیچ کس نمیبیند!

  وای که اگر خاطره ای از کودکی نمایان شود در پس من!....وای!

 "به سودای" روزهای گذشته قبول نباید گریه کرد, اما به غم خاطره چه؟؟

میبینی من گریه نمیکنم!!

                                .....و من روی شن های روشن بیابان

                                          تصویر خواب کوتاهم را میکشم!

                                       خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود!

                                       خواب که پایان یافت

                                      من به پایان خودم رسیدم!


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
برای دینایی که اسیر عشق شد.
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩ 

داستان از اینجا شروع میشود که دو نفر میخواهند با هم ازدواج کنند!دو نفری که عاشق هم بودند و از همان بچگی این را فهمیده بودند.دختر دایی و پسر عمه ای که همه ی دنیا را در رسیدن به هم و پیوستن به "مای"با شکوه عشق میدانستند! خیلی ها میگفتند نباید با هم ازدواج کنید ...فرض که آزمایش نشان بدهد شما هیچ مشکلی نخواهید داشت اما این را بدانید از چند طرف نسبت خونی دارید و ممکن است بعدا مشکلی برای بچه تان پیش بیاید و ....و چه کسی به این حرفها گوش میکرد!روزگار که هیچ وقت به این گونه عشق ها تجربه ای نمیدهد و خام خام میدان را باز میگذارد برای تکتازی!پسر اصرار میکند ...دختر لجبازی میکند....مادر داماد حمایت بی جا میکند ..پدر داماد سخت مخالفت میکند...پدر عروس سکوت میکند و مادر عروس که دستش از دنیا کوتاه است !مادربزرگ داماد عمه ی مادر عروس است و برادر مادربزرگ هم ناپدری خواهر های ناتنی مادر داماد!!و مادر عروس میشود دختر دایی پدر داماد!!و شما حساب کنید چه میشود! اینها که پسر عمه و دختر دایی هم هستند!! از آنجایی که این مسائل کیلویی چند و ما باید هرجور شده آسمان را به زمین بفرسیم و با هم ازدواج کنیم کار به دعوا میکشد!!پدر داماد سخت مرغ یک پایش را حفظ میکند و بقیه هم برای اینکه کم نیاورند بیشتر روی تصمیم خود پافشاری میکنند!غافل از اینکه این لج و لجبازی های خانمان برانداز بعدا چه دماری از آنها در میآورد!مراسم عروسی با حضور جمع کثیری از فامیل و البته غیبت پدر داماد برگزار میشود...!! یک جورایی نشان میدهند پدر ما بردیم و کار خودمان را هم کردیم و رفتیم زیر یک سقف!!چند ماه بعد پسر عمه ی داماد هم ازدواج میکند.درست سه سال بعد هر دو نو عروس باردار میشوند.اول دینا به دنیا آمد!!دینایی که از بدو تولدش از ناحیه ی پا دچار مشکل بود و گردنش کشیدگی غیر طبیعی داشت...ورم پایش حتی تا یک سال بعد از تولدش هم خوب نمیشود و دینا خیلی دیرتر از نوزادان دیگر توانست راه برود...دکتر ها میگفتند باید حداقل دو و نیم ساله و یا سه ساله بشود تا عملش کنیم...دو بار دینا عمل میشود و افاقه ای نمیکند و همین دو هفته ی پیش در سن سه سالگی تحت عمل جراحی قرار میگیرد و استخوان لگنش را میشکنند و صراحتا اعلام میکنند تا سه ماه نباید هیچ تکانی بخورد و گچ را باز کنند!!وای که چه سخت برای یک کودک!!واز آن طرف شهرزادی سالم به دنیا آمده و شاد و خندان پا به پای دینای رنج کشیده رشد میکند و لیلی و مجنون خسته را به حسرت وامیدارد و به راستی چه سخت!!چه دردهایی که این بچه و پدر و مادرش نکشیدند...وقتی به خانه شان رفتم دلم براستی آتش گرفت!!با آن وضع دینا و بی قراری اش وقتی شایان پنج ماهه شقایق را میدید و مادرش را با چه سوزی صدا میزد.دینایی آنقدر باهوش که حیفش است در این سن کم اسیر گچی سخت و دردی سخت تر از آن شود! نمیدانم بگویم دعا کنید یا نه!! براستی کجاست آن عشق هایی که به گور نمیشوند و تا ابد جاودان اند؟؟ تقصیر عشق است یا نا شکیبایی عاشق؟؟!!

   به ترتیب از راست به چپ دینا_شهرزاد

پی نوشت شماره یک:از سه ماه پیش تا حالا فکر میکردم یادگرفتن زبان روسی سخت ترین کار در دنیاست!و نمیدانم چطور بگم چقدر شرمنده ام برای این استدلال!!  (حالا چون قبول شده ام این ترم را به خودم میخندم!لبخند)

پی نوشت شماره دو:تصمیم گرفته ام خود را در خانه دینا قرنطینه کنم تا پایان یابد این ترجمه ی زیر آب های خلیج فارس!شاید در کنار دینا انرژی بیشتری کسب کنم و بیشتر امید پیدا کنم که گرفتاری های من کوچک است! (البته امیدوارم این ترجمه مثل گمشده من نشود!!)

 


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
گپ و گفت وبلاگی
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥ 

تجربه ثابت کرده است...

آزادی های تو را دارند به زنجیر میکشند!!(حالا جنس زنجیرش خوب هست؟؟!)

تجربه ثابت کرده است....

مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک چند روزی قفسه ای ساخته اند از بدنم!!(سعدی جان شما میدانستی این بیت ثابت شده س؟؟!) من از عالم ملکوت (از اولش هم میدونستم من اینجایی نیستم!!)پرواز کردم آمدم روی زمین!(ترجیحا عالم ایران!)

تجربه ثابت کرده است...

شما یک سری پیچ در مغزتان دارید به نام "پیچ تخیل"باید آن را پیش از ورود باز کنید.

(...و او به شیوه ی باران پر از طراوت بود!(این یک نمونه اش هست!!)

         کامنت از طرف یک ایکس:مطمئنی این تخیل مربوط به پیچ های خودتون بود؟

پاسخ:آره مطمئن باش!!(اخوان منو ببخش!!)

تجربه ثابت کرده است...

هر درختی به اندازه ی ارتفاعش دو برابر ریشه دارد!!شما هم به نفع تان است طول زبان هایتان را به نسبت قدتان افزایش دهید!(نه صرفا در شرایط خاص!!)

یک پرسش وبلاگی:ببخشید این یه کم بی ادبانه نیست؟

پاسخ از طرف بهار زمستانی:من همیشه گفتم باید به شیوه ی خنثی رفتار کنید!!(بی ادبانه نمیشه!!)

تجربه ثابت کرده است...

به اندازه ی آتش جهنم مرا سوزاندی!!(حداقل یه پماد سوختگی هم ندادی!!)

سوختم.....سوختم...(نمی بینی چقدر تاول زده!حالا اینش به کنار کنار!!قلبم پوست میندازه فراموش میکنم!!)(دیدی دیدی منم به اندازه ی آتش تو راه نجات تو قلبم دارم!!)

تجربه ثابت کرده است...

آدم های توانمند برخلاف جریان آب شنا نمیکنند!

(کجای کاری؟؟من هنوز شنا بلد نیستم!!)

تجربه ثابت کرده است...

افسردگی حاصل تحریف های ناشناخته مغز است.

کامنت نوشت:عزیز!؟(دیوانه...؟!)چرا تعریف اشتباه میدی به خورد این افسردگی؟؟!

پاسخ نوشت:ببخشید!در همین حد حافظه م کشش داد!

کامنت نوشت پاسخ:افسردگی ی ی حاصل تحریف های شناخنی ذهن است!!(نا امیدم کردی!)

(بالاخره قرار بود یه روز ناامید بشی!!)

L شما هم چند نمونه مثال بزنید!(ثابتی ها!)

و باید در آخر آخر بگویم تجربه برای ثابت کردن خود نیاز به تجربه دارد!!این ها تنها بخشی از تجربه بود که برای ثابت کردنش" تجربه ثابتی" شد!


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
بعضی اشاره ها!
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥ 

party Happy Birthdayparty

به تو قول داده بودم برای روز تولدت حسابی تبریکات بگویم....خودت گفتی خیلی دلت میخواست  با من دوست شوی!(الان دارم خودم رو تحویل میگیرم!!)با تمام مهربانی هایت و هما گفتن هایت دوستت دارم...

با اینکه بار ها و بارها گفته بودم تو شبیه عزیز دخترخاله ام هستی ولی تنها این باعث نشد به تو علاقه مند شوم من تو را به خاطر صداقتت و ابراز احساسات شیرینت دوست دارم.(دل به دل راه داره فراوووون!!)

میخوام بهت بگم (همون طور که دستور داده بودید!!)عزیزم ,نانازی, خوشگل ,با احساس, گل, ماه ,ستاره ,آسمون(!!!!!!)تولدت مبارک ک ک ک ک ک تا آخرین شمع!!(حالا راضی شدی مهدیه جان؟؟نیشخند)

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک 

بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک 

عاشق تو یه قلب بی قرار و کوچک 

فقط می خوان بهت بگن :.

.

.

.

. تولدت مبارک

تولد آن یکی مهدیه هم با کمی تاخیر مبارک!

حرف خودم:تا حالا شده سه نفر سه تا بستنی سبز دستشون باشه و بعد بگیرندشون بگن چرا؟؟(روزگار غریبی ست نازنین!!)


این رنگ همان بستنی بود که به خاطرش ما را گرفتند در اخیر ترین آبان سیزده!!
 
(روزی سه دختر جوان و صاحب نظر داشتند توی خیابون با سه عدد بستنی راه میرفتندکه...(سانسورتعجب)

 


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
دل و درد!!
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧ 

برادرم میگوید از عشق بنویس ..از دوستی بنویس..از محبت ..از امیدواری از شادی ..از..؟؟و من نمیدانم از چه بنویسم و چه کنم تا به کمک این لحن خسته بیایم و نشانتان بدهم که شاد است که هنوز امید دارد...که هنوز تا افق ها میرود و نظارگر طلوع است!آخ گفتم طلوع!نگویم همان بهتر که غروب کند!بعضی وقتها فکر میکنم چه کسی میآید و حوصله میکند دل نوشته های یک دختر مشرقی ایران زمین در حال توسعه را میان این همه وبلاگ های جور واجور و آشنا بخواند؟؟!....برای من...برای منی که هر لحظه با ذوق زنده ام و جوشش این را دارم که کوشش کنم !نمیخواهم و نمی پسندم که جیب هایم به نقل سهراب پر از عادت شود ..من دلم میخواهد سوراخشان کنم این عادت های دست به گریبان  را!هرچه قدر هم بدوم و کار تازه ای کنم باز این ناامیدی لحظه ای خودش را عین چی میچسباند به من...و خدا به داد برسد و بامن!من تحمل به دوش کشیدن گذشته های سرد و سنگی را ندارم ..مگر یک آدم چقدر زنده است؟!گفته بودم میخواهم حساب شده بر دارم قدم هایم را...برایم دعا کنید.ناامیدی عین بی دینی ست....من احساس میکنم دارمت خدا...مرا بگیر میان دستانت...چه کسی غیر از تو میتواند مرا بلند کند؟؟؟

شبهای هجر گذراندیم و زنده ایم هنوز

ما را به سخت جانی خود این گمان مبر....

 


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما