بهار زمستانی

THE WORD HAS BEEN  CHANGED AND WE FORGeT THESE changes!!

از خط زدم بیـــــــــــرون!
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٦ 

راستش را بخواهی

من

دلم از احساساتت  پر است!

گاهی نه خوبی

نه بد!

گاهی فقط خودت را داری و گاهی فقط

دیگران را!

و من خارج ِ این گاه بودنِ توام!

گاهی اصلا زمانِ حالم ,نه اسمت را به یاد میآورد نه احساست را!

....................

داشت یادم میرفت!

سکوت سرمایه ی من است...

هیچ نگویم بهتر است!

bz:بداهه گو شده ام  این روزها...همین چند خطش را اینجا انتشار داده ام!


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
مُنیـــــــــبا
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱ 

امروز توبه کردم

وسوسه را دور زدم!

 

 

 

 

bz:همیــــــــــــن!خدا گفت:جوابش را بهت میدهم!


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
حرفی برای ته ِ دلم!
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳ 

سایه ها همیشه حرفی برایِ گفتن دارند

وقتی ما آن آدم رویِ دیوار نیستیم!

خیلی سخت این روزا احساسم داره نفس می کشه!یاد ِ حرفِ یکی از دوستام می افتم که میگفت:"هما!با کسایی که نمیشناسی حرف نزن!"

تویِ این چند سالی که از وبلاگ نویس شدنم میگذره خیلی چیزا برایِ تجربه سرِ راهم قرارگرفته!خیلی آدما..آدمایی که گاهی یه فرشته ی مهربون ِ نازنین بودن اما بعدن یه آدمِ معمولی تر از مسافرانِ چند ایستگاه ِ اتوبوس شدند!خوب یا بود,یا امروز و دیروزش رو کار ندارم!من مطمئنم این پست ِ من متفاوت ترین پستی میشه که هرچند خیلی ساده و معمولی تمامِ حرف های مجازی بودنم رو بگه!

نه میخام شعری بگم نه جمله های قطورِ  احساسی!

نمیدونم شاید الان ,یه دختری شبیه ِ همایِ 16ساله ی آن روزهایِ من ,نشسته باشه پشتِ یه میز حالا یا تو کافی نت یا خونه یا....و داره منو میخونه!من میخام بهش بگم "سلام"!میخام بهش بگم آروم و دقیق باش و عجله نکن!"ببین من این آدم ِ مجازی ام  !پس خیلی باورم نکن که تویِ فضای واقعی و طبیعی هم همین باشم"!اینو نمیگم که بدبین شید یا اینکه چه هیولایی میتونه باشهلبخنداین همایِ بهاری! اما خیلی احساسِ اطمینان داشتن   هم یه استثناس!مثِ حسی که من به شمعدونی و نسترنم دارم که میدونم همیشه واقعی میمونه ولی همیشه این شکلی نیست!این حرف ها رو همه بهتر از من میدونن و همه خیلی باهوش تر از منن پس من فقط یک کلام ِ دیگه میگم

"دخترِ ِ 16 ساله ی عزیزم,برایت روزهایی را آرزو دارم که قلبت را هرجایی باور نکنی"!

من مطمئنم شاید تونسته باشم یه نفر رو قانع کنم...!!!لبخند

bz:یه چیزِ  جدا بود این!

bz:برایِ نسترنم:ماچ

bz:دوستای ِ وبلاگ نویس ِ زیادی هستند که پرتوان و شاد و بی ریا اند و جمع های خیلی خوب و دوستانه ای هم با هم دارند!صمیمانه بهشون تبریک میگم و ممنون که منم جزوِ  خودتون حساب میکنید!


کلمات کلیدی: پرشین بلاگ
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
نمناک!
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤ 

چموش  ترین احساسم می نویسد

که می گوید:

آیا تو باور میکنی

که دنیایم خیالِ خیسِ نفس هایت را گم کرده است؟

که خالی ام از باورهای ِ ناباورانه تازیانه ها ی ِ احساسم؟

تو باور میکنی؟


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
در آستانه ی 20 سالگی ام....
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩ 

یک روز دیر آمدم

یک روز پس از اولین بیست سالگی ام آمده ام!

با احساسی که خط خورد

با تویی که خط خوردی

و با دوستانِ خوبی که هستند...

با تویی که یادم هستی هنوز!

با تویی که عطرِ نوشته ی آن روزت را رویِ یک کاغذِ صورتی قشنگ در هوایِ 8 تم بودنم پراندی!

با تویی که داداشِ کوچیــــــــکه ی همزادم هستی ومرهم حرف هایی که  داشتم و داشتی...

با تویی که اولینِِ نوشته های + بهاری ام را به تپش های اهورایی ات سپردم تا شمعدونی باشی که تا ابد منتظر همیشه بودنش باشم!

با تویی که قلبِ مرا تا آخرین جرعه ی چایی محبوبت ضعیف خواندی و حافظه ات را از اسمم خالی نکردی تا هنوز هم بدانم مرد ها نامردِ یک قول نمیشوند هرگز!

با تویی که یواشکی رفتم و موزیک های محبوبت را یواشکی تر گوش دادم و برای خودم رقصیـــــــــدم و ابدا هم احساسِ گناه نکردم که مالِ غیر است!

با تویی که سال ها بود که از بودنت میگذشت اما فقط لطیف و  صامت و آرام بودی وحدِ وسط بی نهایت ماهرانه را در رابطه ها نگه داشتی...

با تویی که فکر میکنم شاید طلوعی باشی که روزی قد علم کنی بر باور های پریشانِ ذهنم اما گستاخ و نامهربان قلب 16ساله ام را خورد کردی...

با تویی که نسیمی بودی سخت وزان و مواظب تنها خواهر ساده لوحِ دنیا که حالا  هاست که می فهمم توهمیشه آرامشِِ مرا میخاستی..

با تویی که می گفتی آدم ها را  نمیشناسم هرگز و هزار بار مهربان تر و سخت گیر تر از قبل شدی  اما هرگز همایی کوچکت را از ته قلب نرنجاندی تنها برادرم!

با تویی که چشمانِ سبزی داری که هیچ شباهتی با من ندارد اما همیشه مامان میتی من بودی و من بازیگوش و آرام و شیطان!

با تویی که بدبینی گذشته هایم حسِ پدرانه ات را از من قایم میکرد اما آنقدر در آغوشت پرسه زدم تا یاد گرفتم بی پناهِ تو به سر نمیشود...

اما....

8 که به دنیا آمدم و سعادت قرعه به نامم زد هرگز فکرش را هم نمیکردم غیر از این توی های محبوبِ بالا تو هم جانشینِ بانویِ گمشده ام شوی!

منی که دیگر تا تونخاهی وتلاش نکنی باورت نمیکنم هرگز...!

bz:احساسی که خطا رفت آدم را یک سال و اندی بیشتر بزرگ  میکند!

9اسفند 1390

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
!Ramsar
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ 

من الان رنگ یک مسافر ساحل و بارانم

نمیدونم برای ارسال مطلب جدید چه میتوانم بر روی صفحه ی بهار زمستانی ام بگذارم!

مهم نیست !

مهم نیست چقدر خاطره دارم و چقدر میتوانم دلتنگ شوم!

من ...

من در مسیر راهم!

شوخی نمیکنم!

یک مسافرت کوتاه در کنار دوستان گرمابه و گلستانم دارم هم اکنون!

راستش را بخواهی دلم نه گرفت نه کسی گرفتش!اما..از وقتی گوشی موبایلم را روی آخرین درجه سایلنت گذاشتم و دلم هوایت را کرد خواستم بنویسم!

ارسال مطلب جدبد این میتواند باشد

میگذرد خوب من!

من مومنم!

به تمام امید هایم ...

میشود...باور دارم!

...................


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
مامان! اون دختر خودشو کُشت!
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ 

زبانٍ دلم نمیچرخد بگویم

س ل ا م...زبان ,یک جایی توی هیاهوی سکوت دست و پا میزند!آرام از رختخواب آشفته ی ذهنم بلند میشوم ...چشم هایم بدجور پف کرده اند!از همان پف ها که اندازه ی یک دانه ی بزرگ پفک نمکی ست!خنده ام میگیرد!"آره ها!!"تازه شور هم هست...به اشک های شب قبلم فکر میکنم و به حال تو...و به حرف های سنگین دلم!و به...دستانم را یک جایی تکان میدهم انگار می خاهم تمام افکارم را دور بریزم یا شاید هم می خاهم بیش از این آزارشان ندهم!چراغ آشپز خانه روشنٍ روشن است و مادرم طبق معمول از بی "سلام" های من کلافه!" بلــــــــــــــــــــــــه !چشم!سلام!" لبخند تمام صورت مادرم را مهمان میشود...اما من...

_مامان؟

_مامان؟---------------

و مامان مثل همیشه مامان است!انگار دلم میخاهد هزار بار صدایش کنم تا بیشتر مطمئن شوم مامان خودم مخاطب است!اما خودم هم خوب میدانم بهانه میآورد این همه "مامان" گفتن ها!

بی هیچ معطل و بعد از کلنجار رفتن با ذهن آشفته ی دیشبم خودم را مستقیم در قاب نگاه مادر قرار میدهم و درمانده میگویم "مامان!!"

و نگاه...من باید حرف بزنم!از چیز هایی که این چند وقت با تمام مصیبت هاشان توی دلم نگه داشته ام!باید بگویم...

از صبوری اش ممنونم و فقط یک چیز است که همه میدانند و من هم(!!) هیچ کس قرار نیست مثل مامان صبور باشد و تحمل کند!چون وظیفه ای ندارد!

همه بهشان برمیخورد و باید هم این "بر"باشد!

مامان من....آشفته میشوم !مامان من خیلی ناراحتم!تازه بخدا همین تازگی ها بعد هر تلنگر تازه فهمیدم فقط باید به تو بگم ناراحتم که دلخورم که....

مامان!بهت نگفته بودم!یه دختری از دوستایی که می شناختیش و این اواخر هم بیشتر شناختمش خودشو کُشت مامان!مامان داره فکرش دیوونم میکنه...مامان نگفتم به کسی چون اصلا گنگ بودم چون مال خودم نبودم...مامان!همین دیروز بود داشتیم با هم می خندیدیم انگار ..مامان...مامان من با فکرش چی کار کنم؟مامان مغزم کار نمیده...نمی فهمم دارم چه رفتاری میکنم!مامان..من که این همه وقت بود خوش بودم دلم گرم بود صدام گرم بود درسام گرم بود...ولی حالا مامان!نمیتونم بی تفاوت باشم!نمیتونم بگم مسئله ی من نیست....میدونم میدونم نباید توی یه چیزی غرق شد اما مامان ....مامان میدونم این مسائل صد هزار تاش هست اما مسئله اینه که من باهاش بودم خندیدم حرف زدم ...مامان...مامان!من باید بگم باید درک بشه این مسئله؟اما همه که نمیدونن...نسترن که نمیدونه تا پیش همای مهربونش باشه ..گناه نکردن که نمیدونن!اما ای کاش تو دلم رو میخوندن...این همه غوغا رو میخوندن...این همه نگفتن...مامان!مامان بهش بگم از دستم دلخور نباشه؟که این من نیستم!نسترن !تو هم بودی بش می گفتی از دست هما ناراحت نباش؟+++مثبت من دلتنگتم!++++

نسترن ؟تو یه چیزی بگو...!مامان!من با شما بودم راستی ...نسترن کنکور داره باید فکرش راحت باشه!نه ....دارم به شما میگم!فکر تیغ خونی و یه سینک آشپز خونه که خون حیات توش فوران بزنه باز حالمو بد میکنه...چرا به کسی نگفتم؟چرا به کسی نگفتم انگار داشتن منو می بردن به مردن نه اون دختر رو...مامان چرا اون دختر اشتباه کرد؟حقش بود؟به درک؟یعنی تمامش به درک؟اون از من کمک خاست و من گفتم لوس نشو!نا امیدش کردم...چرا یه لحظه فکر نکردم آخرین نفر برا امید دادن بهش بودم!!مامان فکر اینکه وقتی دیده هیچ کسی رو نداره که حداقل کمک که نه یه لحظه بهش گوش بده دیوونم میکنه...نه جرات رفتن سر سیاهی های بعد خبر دار شدن از مردنش دارم نه جرات موندن و فکر نکردن!این از کجا پیداش شد مامان؟من که با بانوم خوش بودم شاد بودم...مامان...

مامان...

بهش بگم درک کنه؟

لبخند تمام صورت مادرم را مهمان میشود..اما من...

مثل همین همای 6 ماه اخیر دلم نمیاید این لبخند را با حرف زدن محو کنم!

باید بروم چند تا کتاب بخرم!

شاید توی کتاب فکر "مامان اون دختر خودشو کُشت" رها یم کند...


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
you are
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩ 

به یاد تو بودم حتی تو به یاد من نبودی!

اینقدر خاستم بنویسم

اینقدر اومدم و برگشتم

اما نتونستم بیشتر بنویسم!

فقط...

تو زیبا باشی ,بدرخشی ,آرزویـــــــــــــــم است!

این عکس کاملا طبیعی ست!این عکس مال خودمه!مال خود خاطره خودم!مال خودم و تو...

bz:این عکس رو خودمون با هم گرفتیم...لبخنددوست دارم لبخند بزنم ,فقط!


کلمات کلیدی: من و سیندرلا
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما