بهار زمستانی

THE WORD HAS BEEN  CHANGED AND WE FORGeT THESE changes!!

برای پاییزو بهار
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٥ 

نوشتنم می چسبد به احوال این روزهای پاییز که بسیار تمنایِ دل تنگش را دیدم از بغض ها و تظاهر ها به هیچ اتفاقی نیفتادن ! گاهی فکر می کنم چقدر خوب است دنیای خودم را دارم و چیزی را بروز نمی دهم و چقدر خوب است به دلیل بزرگ شدن و هزار دلیل دیگر با خودت و خط های نوشتنت و قلم زدنت خلوت کنی و کمی بیاندیشی دنیا چقدر ساده میشود با طعم شعر خواندن در عصر های پاییز و فکر های خوب خوب کردن و یک عالمه بچگی با لبخند ،ساختن ...

لبخند سرمایه گرانبهای من است از آن سرمایه ها که توی هیچ گالری جواهرات پر زرق و برقی پیدا نمی شود ..

من قهرمان خودم و لبخندم و خدایم هستم و تیرگی ها زدودنی اند به راحتی تماشای یک غروب خنکای نارنجی که در لحظه هایمان هست و جاری خواهد بود ...به آرامی آوای یک موسیقی و بی هیچ وزنی شاد بودن.. و  اشک های مغرور و سرکشی که خلوتم را مهمان است و باز لبخند هست ..

پاییز جان سخنی هم با تو دارم !

نمی دانم تویی که پادشاه مهربانی ها و هزار رنگی هایِ نیک هستی،چرا؟؟

 تو چرا ؟

روزهای نخستین مهرماه نود و سه ات بودم که چون شمع سوختم برای چهره ی هم چون گل دختران شهرم و ایرانم...باورم نبود حجم این همه ظلم و سکوت و درد ...حجم دردی که آرزوهای خوش رنگ را سیاه و عزادار قاصدک شان کرد ...

از خدای همیشه خوبم شادی های بی حد و حصر می خواهم برای لبخند ها دوباره شان و استواری چون کوه که من خوب می دانم که خدایی در این نزدیکی ست که تنهاست و تنها نمی گذاردمان ...

بهار جان عاشقی کن  که پاییز برای رنگی شدن بیشتر محتاج مهربانی ات شده ...

Bz:عصر پاییزتون بخیـــــــــــــــــــــــــــــــر ،خدانگهدار نوای خوش عصر پاییزی ما (مرتضی پاشایی )


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
*
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٧ 

خواهم نوشت اما

نوشتنم نمی آید

اما حیفم آمد ننویسم

"ستاره ای که اگر بتوان دیدَش تویی و من آمدنت را شبیه آرزویی سنجاق می کنم به این روزهای قلبم "

باورش با تو ...

bz


کلمات کلیدی: suhel ، suhail ، suhayl ، alpha carinae
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
دعوت نامه ای برای تو
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ 

کاش با آن زبانی که میشد اما نمیشد حرف زد ،اینجا نو شت

اما خوب می دانم به هر زبانی هم بگویـــــــــم باز  آنقدر مغرور هستم که هیــــــــچ نگویم و فقط  لبخندم بزنم و بی خیال تمام "بی خیالی ها " شوم ...

در دنیایی که مهربانی آدم هایی مثل ما جایی ندارد ،آنجایی که سکوت فریادم می دهد

آرام پلک میزنم و بر بلند ی های دور می ایستم و دلتنگی هایم  را توی گوش ِ ابرها ی بارانی سرزمین ِ سفید پوش ِ زمستانم می گویم .

کاش باز دلتنگ شوی و آرام آرام یادت بیفتد من اینجا و  به قول نسترن " نارنجی همیشه بهاری " هستم که دوست داشتن را بی قید و بی تمام ِ قانون های دنیا ،می پذیرد و می بخشد و راه هر چند سخت باشد هموارش می کند /

روزهایی که می دانم دیدار ها هست ،دور نیستند اما حق بده ندانم در آن دورهایی که باید بیایند آیا من هستم یا نه ؟ و  آیا دلتنگ می شوم یا نه ؟

کاش باز دلتنگ شوی ...

جایی هست که من خوب می دانمش،آنجایی که دنیا کم می آورد بین تمام خنده های من کجا برود با غصه هایش پنهان شود  و من آنگاه دعوتت می کنم حتی با همان پیله ی تنهایی ات بیایی و ببینی آنقدر ها هم که فکر میکنی دنیا ی بیرونت شگفت انگیز نبوده است و چقدر غرور می ارزد به بودن هایی که "معنی ات " را نمی فهمند !آن وقت تا ابد و بی ذره ای خواهش اینجایی  و منی که میدانی با "التماس و اصرار " بیگانه ام را تا همیشه می فهمی ...گاه حتی بی قدم زدن هم می توان به نتایج جالبی دست یافت ،در خلوت تاریک روشن کوچه ای که انتهایش خانه ی امید توست و همهمه ی یکروز خوب و بد د انشگاه را یدک می کشی و  معده ات هم بی خیال که درد می کند و سرفه ها یکی در میان می آیند ..و می روند میان هزاران خورده  ریزه ی ذهن من و پشت در خانه نفس عمیق است که من دارمش و باز لبخند ...

حال اینجایم ... پشت تمام مجازی هایم که نمی دانم کدام از حس هایی که تابحال نوشته ام شبیه توست ،اما اگر گوشه ای از دلت شبیه بود ،بیا

من منتظرت هستم و قد می کشم...

:)

هما ی بهاری از زمستان این رو زهای بهمن ...


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
زمستانم آرزوست !
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٤ 

آرام آرام می آید

پنگوئن ها سُر می خورند

نیلوفر می گوید وقتی پنگوئن ها سُر می خورند من یا تو شادیم شاد ِ شاد !

من بی خیال تمام کلاس ها می شوم ...~ غلت می خورم در هوای زمستانیِ سرد و دلچسبم که 4روز از آمدنش میگذرد !باید مهربان تر باشم ..ها می کنم و انگار تصویر زیبایی های زمستانم نقش می بندد در نفس هایم!باید مهربان تر باشم ... با خودم می شمارم 10 و 11 و 12 !این سه ماه زمستانی ام را مرور می کنم ... ای کاش به قد تمام این سه ماه نفس هایم جا برای بودن داشته باشند ...

بیشتر می شمارم ! ما هستیـــــم می دانم !تمام زمستان اینجاست !قد ِ تمام این سه ماهی که باید باشد برف دارد و زیبایی !حرف دارد و مهربانی ...

پیامکی می آید " دختـــــر زمستانی آغاز فصل بودنت مبارک "

کِیفی خوب وجودم را پُر می کند! تمام قلب های دنیا کم است برای این دوست خوش ذوق !

/می خندم /ایمان می آورم /سُر می خورم با پنگوئن های خیالی ام /ها می کنم /

بایـــــــــــد مهربان تر باشم !

فصل سردم روی کاج ها  می نشیند ... جیک جیک زمستانی دارد ،شاد است!

دلم نمی آید برف ها را از روی پالتوی قرمزم بتکانم ...راستش قلبم درد می گیرد !

این ها مال مند اند ..مال تو !چطور می توانم دورشان کنم وقتی تکه ای از بودنمان را آفریدند ؟

خرگوش وروجک درونم بازی با پنگوئن ها را می خواهد ! نیــــلوفر قاه قاه می خندد :))

هم چنان قدم می زنم ... همه چیز سر جایش است ...برف ها آوای زمستان را می خوانند ... هارمونی زمستانی ام ...دلت می آید یک عکس قشنگ نگیریم بهارم ؟

بهار سردش است اما حالش خوب ِ خوب!

ملیح لبخند می زند .. خوب می داند نمی توانم زمستانی نباشم !

خم می شوم ...مشتی برف بر می دارم ...گرد و سفید! دانه ای برف فالم است !

این چنین است " زمستانم آرزوســـــــــــــــــــــــــــــــــــت "

 


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
قانون!!
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۳٠ 

از صبح باران می بارد ،از صبح پنجشنبه ی بارانی خلوت و دنج !روح سرگردان زمستانی ام که دوست و همسایه پاییز است از همان ابتدای صبح ،آن لحظه ای که هیچ کس بیدار نیست "من " را بیدار می کند ! اولش کمی گیج بودم و گنگ و ساعت گوشی ام 4و نیم صبح را نشانم میداد!اما کمی که خلسه خواب رهایم کرد صدای نرم قدم های باران را شنیدم !باور نمی کردم ... دلم می خواست گوش هایم را چند بار محکم می مالیدم تا باورم شود این صدای "باران " من است! همان بارانی که دیشب وعده داده بود می آید !خودم را با آن بافتنی محبوب سفیدم کشاندم تا دم پنچره سالن و نمی دانی چه ذوقی داشت دیدن تمام قطره هایی که به اندازه ی رویاهایت شفاف و نورانی بودند آن هم زیر نور چراغ برق کوچه ! آخ چرا نگاه من تا خود خود ِ کوچه قد نمی داد؟

یک لحظه فکر کردم زندگی با تمام قانون هایش برای من آغاز شده است !قانون هایی که مثل قطرات باران فرود می آمدند در من ! قانو ن هایم سخت نبودند اما تمامشان مال خود خود من بودند!همیشه از اینکه برای کسی یا چیزی قانون تعیین کنم بیزار بوده ام و حالا برای خودم هم اینطور بیزاری دارم که کسی مرا شبیه "باید ی " کند!!قانون هایم بر خلاف قانون هایی که در دانشگاه خوانده ام آمره نبودند !ملاک ،عرفِ روحی و ذهنی و خودِ مهم من بود که باید عمل میکرد یا نمیکرد !همین و بس! بعضی از قانون هایم از باران لطیف تر میشدند گاهی اما بعضی هایشان برای موارد نادری که می دانستم باید از چیزی از دورنم دفاع کنم که سکوت نمی فهماندشان (!!) محکم و غیر قابل تغییر !

من هنوز ایستاده بودم پشت مبل ها و پنجره ی سالن و باران های نورانی توی کوچه ،همه با هم انگار قانون های مرا توی عمق نگاهی که عمیق شده بود ،سپاس می گفتند !یا نه انگار برایم دست می زدند " که آره همیـــــــنه دختر " به چی شک داری ؟ !

یک آن لبخند ی مرا پر کرد ...

نمیدانم اثر باران به این قشنگی بود یا این :) عجیب خوب که با خودم می گفتم

"همای لعنتی ام من همیشه باهاتم دختر  :) "

BZ:توی زندگی خیلی کم ناراحت میشوم اما به لطف قانون هایم زود خوب میشوم !

همیشه گفته اند مرد قانون ! اما من می گویم مرد و زن ندارد!همه ما قانون خودمان را داریم به تفکیک جنسیتمان ...

و اما قانون من

عدم چسبندگی!!

چشمک

 

 


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
 
ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٤ 

 

 


کلمات کلیدی: hi ، i join here frome myphone ، cant u see me?
ادامه مطلب لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
درهم ... خیلی درهم!دَبِل درهم !
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳ 

رضا یزدانی می خواند

نوستالژی ...نوستالژی

....

دارم خواب میبینم

شاعرش را همین چند وقت پیش دبده بودم ...حسن علیشیری را می گویم ...

رضا یزدانی می خواند...

پر نوستالژی روزهای کبود ...

من انتظار می کشم ؟

آنقدر عبس و بیهوده ؟ من همسفر نمی خواهم ولی ...

ولی دلم پره!

بی صدا ..بی صدا ...بی صدا ...

بی صدا دلم پُره ...

چشامو و می بیندم و وا می کنم ..

تا شاید ...

تا شاید تا دیگر ندیدنت ...ندیدنم ...

من دلتنگی شاعر را دارم نفرت انگیز می کنم شاید !

چرا من هیچ حسی ندارم و اینقدر نوستالژی دارم؟

شاید فقط کودکی هایم ....کودکی هایم ...

"کاش میشد یه لحظه تکرار بشه ! ؟ ؟"

کاش لعنتی چسبیده به این شاید ...

کسی سوت میزند و از صحنه خارج میشود ...

آن دور تر ها تو نشانه رفته ای ...از سیاهی تا سیاهی دیگر

دیدن پرسه های خاطره !wandering؟

جان نکن ...تو را به خدا ...

این پیاده رو این مرد این زن ...نوستالژی من چه رنگیه ؟

کی و چطور پُرش کرده؟

موزیک رو بلندتر کنید لطفا ...

من نوستالژی هامو پیدا نکردم هنوز!شاید چون دیگه نمیشه به عقب برگشت؟

یکی pause این موزیک رو ...

آهان!

من دارم خواب می بینم !

 


کلمات کلیدی: رضا یزدانی ، نوستالژی
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
پُر از خط ِموازی
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥ 

می خو اهم از تو بنویسم اما نمیشود ، آنقدر عذاب ِ وجدان برای ِ قلبم ساخته ام که نمیشود تو را نوشت اما می توان به یادت  اورد ،آن وقت ها که  Augustاست و من می بینم خنده هایت که روی ِ صورتت تگ شده است و من با اشک هایی که دوستشان ندارم با لبخندت شاد میشود !شاد میشود اشک هایم ...میدانم ...

پشت میز لم داده ام ، تو  را میبینم ...کاش کمی نگاهت کج میشد ،باید بفهمم ناراحتی یا خوشحالی!هر بار که این سوال را از تو می پرسم می ترسم نگاهت کنم!حتی باید در ِ گوش هایم رابگیرم که صد ایی نشنوم !شاید خنده هایت ...شاید گریه هایت ...اما حنثی هم میشوی تو ؟!!!

امروز یکی از شاگردانم پرسید چه جور رایتینگی برای  Improve ur lifeبنویسیم ،خیلی گیج نگاهش کردم ! خودم هم نمیدانم چرا در این برهوت ِ "نمیدانم " هایم ، چنین موضوعی داده ام که حتی نمیتوانم نظر بدهم زندگی بهتر ی که تو می خوانی اش چه جوری میشود آیا !

صفحه مانیتور تو را باز هم نشانم میدهد ،میگویی بگو دو  نقطه :دی بگذارند زندگی خوب میشود ! دوباره می خندم به حجم خنده هایت که همیشه برای ِ من قد همان دو نقطه جواب میدهد! که شاد باشم باز ...

شربت ِ آلبالوی م را سر می کشم ...کلاس  بغلی تعطیل شده اند ...یه عالمه آدم جور واجور و خوشحال پرت میشوند بیرون ، صداهایی شاد صورتی آبی و نارنجی دیوانه کننده ی من ! نگاه می کنم به ساعت بند سرمه ای ام ...

به تو می گویم" نمی خواهی چیزی بگی ؟الان میان هااااا "

اما تو هیچ چیز نمی گویی،حتی اگر بیشتر هم بپرسم چیزی  نمی گویی !قانع میشوم به صفحه مانیتوری که هزاران ابهام دارد "شاد است ؟غمگین است ؟خنثی هم میشوی تو ؟ " به هیچ چیز نمیرسم ...

صداها باز می ایند و  تو باز صدایی نداری ...همه چیز را اماده می کنم ...

میشوم همایی که باید بعد از ورود بچه ها باشم ...

یه عالمه سلام ِ خارجی قشنگ به گوشم میرسد

صفحه را می بندم ،تو تمام میشوی ...

بی انکه بدانم تا ابد با من و حرف هایم مو ازی هستی !

Bz نو شت : working ...now ....


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما