یک روز دیر آمدم
یک روز پس از اولین بیست سالگی ام آمده ام!
با احساسی که خط خورد
با تویی که خط خوردی
و با دوستانِ خوبی که هستند...
با تویی که یادم هستی هنوز!
با تویی که عطرِ نوشته ی آن روزت را رویِ یک کاغذِ صورتی قشنگ در هوایِ 8 تم بودنم پراندی!
با تویی که داداشِ کوچیــــــــکه ی همزادم هستی ومرهم حرف هایی که داشتم و داشتی...
با تویی که اولینِِ نوشته های + بهاری ام را به تپش های اهورایی ات سپردم تا شمعدونی باشی که تا ابد منتظر همیشه بودنش باشم!
با تویی که قلبِ مرا تا آخرین جرعه ی چایی محبوبت ضعیف خواندی و حافظه ات را از اسمم خالی نکردی تا هنوز هم بدانم مرد ها نامردِ یک قول نمیشوند هرگز!
با تویی که یواشکی رفتم و موزیک های محبوبت را یواشکی تر گوش دادم و برای خودم رقصیـــــــــدم و ابدا هم احساسِ گناه نکردم که مالِ غیر است!
با تویی که سال ها بود که از بودنت میگذشت اما فقط لطیف و صامت و آرام بودی وحدِ وسط بی نهایت ماهرانه را در رابطه ها نگه داشتی...
با تویی که فکر میکنم شاید طلوعی باشی که روزی قد علم کنی بر باور های پریشانِ ذهنم اما گستاخ و نامهربان قلب 16ساله ام را خورد کردی...
با تویی که نسیمی بودی سخت وزان و مواظب تنها خواهر ساده لوحِ دنیا که حالا هاست که می فهمم توهمیشه آرامشِِ مرا میخاستی..
با تویی که می گفتی آدم ها را نمیشناسم هرگز و هزار بار مهربان تر و سخت گیر تر از قبل شدی اما هرگز همایی کوچکت را از ته قلب نرنجاندی تنها برادرم!
با تویی که چشمانِ سبزی داری که هیچ شباهتی با من ندارد اما همیشه مامان میتی من بودی و من بازیگوش و آرام و شیطان!
با تویی که بدبینی گذشته هایم حسِ پدرانه ات را از من قایم میکرد اما آنقدر در آغوشت پرسه زدم تا یاد گرفتم بی پناهِ تو به سر نمیشود...
اما....
8 که به دنیا آمدم و سعادت قرعه به نامم زد هرگز فکرش را هم نمیکردم غیر از این توی های محبوبِ بالا تو هم جانشینِ بانویِ گمشده ام شوی!
منی که دیگر تا تونخاهی وتلاش نکنی باورت نمیکنم هرگز...!
bz:احساسی که خطا رفت آدم را یک سال و اندی بیشتر بزرگ میکند!
9اسفند 1390