بهار زمستانی

THE WORD HAS BEEN  CHANGED AND WE FORGeT THESE changes!!

you must be home by eleven
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳٠ 

میدانی اینجا چه خبر است؟نه نمیدانی!از دغدغه های من که فراتر نیستی!

1...2...3..

شلیک!

صدای فریاد میآید!

آخرین التماس را به آفتاب میکنم که ای کاش از لای این پنجره نمیامدی و آرامش خواب آلودم را به هم نمیزدی!

تو میدانی قرار است من ،امروز ،اینجا در این خانهِ بازار ِشلوغ چه شوم و چه بگذرانم؟

_غزللللللللل

کسی غلیظ صدایم میکند،حتما ادامه ی همان فریاد صبحگاهی ست!تمام به هم ریخته گی ام راجمع میکنم و می ایستم جلوی آینه!هی دختر!قانون اول یادت نرود!تو زیادی بازتاب این پرتوها را باور میکنی!آنقدر هم این جوش ها معلوم نیستند!بعد یاد حرفهای خانم مشاوره مهربان   َم می افتم،آن وقت هایی که پریشان و پرسان پرسان میروم توی دفترش و هزار گلایه و رنج را میریزم بیرون،بعد او میاید و همه شان را لیست میکند،زل که نه اما عمیق نگاهم میکند،میپرسد به کدام بیشتر حساسم و میتواند مرا تا این حد سرخورده نشان دهد،من اما زبانم بسته میشود،در لحظه +اندیش میشوم و یادم میرود داشتم دوران نوجوانی ام را له میکردم!دیر رسیدن به کلاس را بهانه میکنم و خودم را پرت میکنم بیرون!زیادی بشنوم احساس "مشکل داری"در خود میکنم و من ،نه طاقتش  را ندارم!شاید بشود تا 18سالگی همه بحران ها را یکی یکی فهمید!

مادر باز با صدایش "غزل" می خواند، آن هم ممتد و کشدار!

در اتاق را باز میکنم،یک لحظه برمیگردم و به طوطی در قفسم هشدار میدهم صدای ِ مادرم را در نبودن نیم روز ام در نیاورد تا من بیایم و بعد ...

_تو باز عین این روان گردا با این طوطی حرف زدی؟مگه تو گیجی دختر؟من صدام والا به هفتا کوچه اون طرف ترم رسید!دیگه نمیخاد بیای پایین ،لقمه گرفتم گذاشتم دم آینه جا کفشی!

خشک خشک نگاهش میکنم،مادر آهسته تر!لطفا! اما مثل همیشه هیچ نمیگویم!من زبانم را بلد نیستم مانند مادر بگردانم و آشوب به پا کنم!

به پله ی آخری نرسیده می ایستم!1..2...3..غزلللللللللللل

_نری خونه خالت هاااا،برمیگردی کارت دارم!

آنقدر تحکم دارد که بشود سرت را برایش بالا بیاوری و هم زمان گردن کج کنی و با چشم هایت یک چشم غلیظ بگویی!

هوای بیرون خوب است!!چه خوب من اینجایم!مامان و فریاد هایش ،من و سکوت هایم دیگر نیستیم!چرا اینقدر با مادرم شباهت ظاهری دارم  اما باطنی انگار شباهت بر ما حرام اعلام شده است!فکر هایم را دور میزنم،به سر خیابان که میرسم کتاب فروشی "انوشیروان"را بسته می بینم و بی آنکه چشم بردارم با تنها مونسم که کتاب هایش باشند از راه درد و دل میکنم ،شلوغی خیابان،بوق هایی که سوت میکشند و  قد مهای من که تنها میروند...

                                                                            ادامه دارد


کلمات کلیدی: د استان ، part a ، you must be home by eleven
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما
 
دغدغه
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۳ 

دغدغه نوشتن برای اینجا

می تواند این باشد که من

باید یکی شوم با خودم

تا باشم

و بمانم!

bz:دارم خودم را می خوانم و هم چنین شما را

bz:آرام آرام ....

bz:دوستان ِ همراهم چه قدیمی ها و چه تازه سر زده ها!،تصمیم دارم داستان های ِ کوتاهی اینجا انتشار بدم!دوست دارم نظرتون رو بدونم که برای ِ این بهار زمستانی نظرهای ِ همراهان و تازه ورود ها ،مثل ِ قلم زدن خود اینجا ،مهم بود،هست و خواهد بود!ممنونلبخند


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما