بهار زمستانی

THE WORD HAS BEEN  CHANGED AND WE FORGeT THESE changes!!

مامان! اون دختر خودشو کُشت!
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ 

زبانٍ دلم نمیچرخد بگویم

س ل ا م...زبان ,یک جایی توی هیاهوی سکوت دست و پا میزند!آرام از رختخواب آشفته ی ذهنم بلند میشوم ...چشم هایم بدجور پف کرده اند!از همان پف ها که اندازه ی یک دانه ی بزرگ پفک نمکی ست!خنده ام میگیرد!"آره ها!!"تازه شور هم هست...به اشک های شب قبلم فکر میکنم و به حال تو...و به حرف های سنگین دلم!و به...دستانم را یک جایی تکان میدهم انگار می خاهم تمام افکارم را دور بریزم یا شاید هم می خاهم بیش از این آزارشان ندهم!چراغ آشپز خانه روشنٍ روشن است و مادرم طبق معمول از بی "سلام" های من کلافه!" بلــــــــــــــــــــــــه !چشم!سلام!" لبخند تمام صورت مادرم را مهمان میشود...اما من...

_مامان؟

_مامان؟---------------

و مامان مثل همیشه مامان است!انگار دلم میخاهد هزار بار صدایش کنم تا بیشتر مطمئن شوم مامان خودم مخاطب است!اما خودم هم خوب میدانم بهانه میآورد این همه "مامان" گفتن ها!

بی هیچ معطل و بعد از کلنجار رفتن با ذهن آشفته ی دیشبم خودم را مستقیم در قاب نگاه مادر قرار میدهم و درمانده میگویم "مامان!!"

و نگاه...من باید حرف بزنم!از چیز هایی که این چند وقت با تمام مصیبت هاشان توی دلم نگه داشته ام!باید بگویم...

از صبوری اش ممنونم و فقط یک چیز است که همه میدانند و من هم(!!) هیچ کس قرار نیست مثل مامان صبور باشد و تحمل کند!چون وظیفه ای ندارد!

همه بهشان برمیخورد و باید هم این "بر"باشد!

مامان من....آشفته میشوم !مامان من خیلی ناراحتم!تازه بخدا همین تازگی ها بعد هر تلنگر تازه فهمیدم فقط باید به تو بگم ناراحتم که دلخورم که....

مامان!بهت نگفته بودم!یه دختری از دوستایی که می شناختیش و این اواخر هم بیشتر شناختمش خودشو کُشت مامان!مامان داره فکرش دیوونم میکنه...مامان نگفتم به کسی چون اصلا گنگ بودم چون مال خودم نبودم...مامان!همین دیروز بود داشتیم با هم می خندیدیم انگار ..مامان...مامان من با فکرش چی کار کنم؟مامان مغزم کار نمیده...نمی فهمم دارم چه رفتاری میکنم!مامان..من که این همه وقت بود خوش بودم دلم گرم بود صدام گرم بود درسام گرم بود...ولی حالا مامان!نمیتونم بی تفاوت باشم!نمیتونم بگم مسئله ی من نیست....میدونم میدونم نباید توی یه چیزی غرق شد اما مامان ....مامان میدونم این مسائل صد هزار تاش هست اما مسئله اینه که من باهاش بودم خندیدم حرف زدم ...مامان...مامان!من باید بگم باید درک بشه این مسئله؟اما همه که نمیدونن...نسترن که نمیدونه تا پیش همای مهربونش باشه ..گناه نکردن که نمیدونن!اما ای کاش تو دلم رو میخوندن...این همه غوغا رو میخوندن...این همه نگفتن...مامان!مامان بهش بگم از دستم دلخور نباشه؟که این من نیستم!نسترن !تو هم بودی بش می گفتی از دست هما ناراحت نباش؟+++مثبت من دلتنگتم!++++

نسترن ؟تو یه چیزی بگو...!مامان!من با شما بودم راستی ...نسترن کنکور داره باید فکرش راحت باشه!نه ....دارم به شما میگم!فکر تیغ خونی و یه سینک آشپز خونه که خون حیات توش فوران بزنه باز حالمو بد میکنه...چرا به کسی نگفتم؟چرا به کسی نگفتم انگار داشتن منو می بردن به مردن نه اون دختر رو...مامان چرا اون دختر اشتباه کرد؟حقش بود؟به درک؟یعنی تمامش به درک؟اون از من کمک خاست و من گفتم لوس نشو!نا امیدش کردم...چرا یه لحظه فکر نکردم آخرین نفر برا امید دادن بهش بودم!!مامان فکر اینکه وقتی دیده هیچ کسی رو نداره که حداقل کمک که نه یه لحظه بهش گوش بده دیوونم میکنه...نه جرات رفتن سر سیاهی های بعد خبر دار شدن از مردنش دارم نه جرات موندن و فکر نکردن!این از کجا پیداش شد مامان؟من که با بانوم خوش بودم شاد بودم...مامان...

مامان...

بهش بگم درک کنه؟

لبخند تمام صورت مادرم را مهمان میشود..اما من...

مثل همین همای 6 ماه اخیر دلم نمیاید این لبخند را با حرف زدن محو کنم!

باید بروم چند تا کتاب بخرم!

شاید توی کتاب فکر "مامان اون دختر خودشو کُشت" رها یم کند...


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما