بهار زمستانی

THE WORD HAS BEEN  CHANGED AND WE FORGeT THESE changes!!

you must be home by eleven )3
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٤ 

مدرسه...چند روز بعد...همان زنگ تعطیلی و توصیفی مشابه آن..

یک ..دو ...سه...قدم هایم را می شمارم...پرسه هایم که عجیب باید باشند هم !یک متر بعد از در بزرگ سبز مدرسه،دخترها موبایل هایشان را این بار آزادانه به دست میگیرند...عده ای کمی آرایش هم کرده اند!موهایشان را حالتی داده اند و خیره انگار کسی آن نزدیکی منتظرشان است ،شوقی بی نهایت دارند...انگار دارم فرار میکنم...قدمهایم را سرعتی بیشتر میدهم..کسی توی ذهن 16 ساله ام می گوید never mind find some one like you بیشتر که نگاه میکنم باورم بیشتر میشود...زمزمه میکنم never ...ایستگاه خیابان مدرسه خیلی شلوغ است... این چند روز مادر با اصرار مرا  به مدرسه رسانده است و خودش هم آمده است دنبالم!این آزادی غنیمت خوب امروز من است!که امروز، دلم "انوشیروان "می خواهد!حس اینکه برسم نزدیکی خانه و مادر آن حوالی هم اتفاقی باشد و اتفاقی تر آن هم مرا پیش کتاب های محبوب ِ انوشیروان ببیند و هزار و یک توبیخ هم داشته باشد و حرف برای من که این کتاب ها مغز مرا مسموم کرده اند ..تاثیر گذاشته اند...چنان کرده اند چنان نکرده اند..اعصابم را می لرزاند!همیشه خواسته ام کاش لحظه ای تنها لحظه ای نه من مادر را تغییر بدهم نه او مرا! و این لحظه نیامدنی جزو آرزوهای محال من هست! اتوبوس را بی خیال می شوم...مقنعه ام را کمی مرتب میکنم و باز ادامه پرسه می دهم!خودم هم نمیدانم چطور میتوانم اینقدر  پیاده بیایم و بروم ،یکی دو بار که "یاسمن" همراهم آمده بود یا از سرعت زیاد قدم هایم گلایه کرد یا از دیوانه بودنم که انگار به قول او تاکسی و اتوبوس قحطی آمده است!و من که هیچ نمیگویم کاش مغزم صدا داشت و به گوشش میرساند که برای "رفتنی ها"اینقدر نباید صبر کرد و منتظر ماند!نزدیک خانه تمام حس هایم را قوی میکنم!بینایی شنوایی و بویایی حتی!باید مطمئن شوم حوالی اش "توبیخ کننده "ای نباشد!می خواهم داخل بهشت کتاب م شوم که شوکه میشوم "به علت فوت ناگهانی آقای انوشیروان معتمد ...") - باورم نمیشه!چطور ممکنه!وای...نه....

چهره ی پر از خوبی اش توی آگهی فوت،از درون خالی ام میکند...کتابم!کتابی که قول داده بود!کتابی که فقط دادنش را قول او قبول داشتم!چطورممکن است ...چطور...زانو     هایم خم ام می کنند...مینشینم جلوی در بسته...چطوراین باور نکردنی را باور کنم..چه روزهایی که توی محوطه سبز محله ،با شوق کتاب نخوانده بودم..کتاب هایی که او میداد و بعضی هایش هم هدیه میکرد و من چقدر دلم می خواست عموی خوبم را بغل کنم و روی گونه هایش بوسه ای بزنم...بگویم راست گفتی کتاب سرنوشت ماست!که تنهایی هایمان را بفهمد ترکمان نکند! شاید به خاطر همین است نه فرزندانی دارد نه فامیل وابسته ای! آخ...چقدر حیف میشود نبودن تو!...

                                                                                 to be continued...


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما