بهار زمستانی

THE WORD HAS BEEN  CHANGED AND WE FORGeT THESE changes!!

دعوت نامه ای برای تو
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ 

کاش با آن زبانی که میشد اما نمیشد حرف زد ،اینجا نو شت

اما خوب می دانم به هر زبانی هم بگویـــــــــم باز  آنقدر مغرور هستم که هیــــــــچ نگویم و فقط  لبخندم بزنم و بی خیال تمام "بی خیالی ها " شوم ...

در دنیایی که مهربانی آدم هایی مثل ما جایی ندارد ،آنجایی که سکوت فریادم می دهد

آرام پلک میزنم و بر بلند ی های دور می ایستم و دلتنگی هایم  را توی گوش ِ ابرها ی بارانی سرزمین ِ سفید پوش ِ زمستانم می گویم .

کاش باز دلتنگ شوی و آرام آرام یادت بیفتد من اینجا و  به قول نسترن " نارنجی همیشه بهاری " هستم که دوست داشتن را بی قید و بی تمام ِ قانون های دنیا ،می پذیرد و می بخشد و راه هر چند سخت باشد هموارش می کند /

روزهایی که می دانم دیدار ها هست ،دور نیستند اما حق بده ندانم در آن دورهایی که باید بیایند آیا من هستم یا نه ؟ و  آیا دلتنگ می شوم یا نه ؟

کاش باز دلتنگ شوی ...

جایی هست که من خوب می دانمش،آنجایی که دنیا کم می آورد بین تمام خنده های من کجا برود با غصه هایش پنهان شود  و من آنگاه دعوتت می کنم حتی با همان پیله ی تنهایی ات بیایی و ببینی آنقدر ها هم که فکر میکنی دنیا ی بیرونت شگفت انگیز نبوده است و چقدر غرور می ارزد به بودن هایی که "معنی ات " را نمی فهمند !آن وقت تا ابد و بی ذره ای خواهش اینجایی  و منی که میدانی با "التماس و اصرار " بیگانه ام را تا همیشه می فهمی ...گاه حتی بی قدم زدن هم می توان به نتایج جالبی دست یافت ،در خلوت تاریک روشن کوچه ای که انتهایش خانه ی امید توست و همهمه ی یکروز خوب و بد د انشگاه را یدک می کشی و  معده ات هم بی خیال که درد می کند و سرفه ها یکی در میان می آیند ..و می روند میان هزاران خورده  ریزه ی ذهن من و پشت در خانه نفس عمیق است که من دارمش و باز لبخند ...

حال اینجایم ... پشت تمام مجازی هایم که نمی دانم کدام از حس هایی که تابحال نوشته ام شبیه توست ،اما اگر گوشه ای از دلت شبیه بود ،بیا

من منتظرت هستم و قد می کشم...

:)

هما ی بهاری از زمستان این رو زهای بهمن ...


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما