بهار زمستانی

THE WORD HAS BEEN  CHANGED AND WE FORGeT THESE changes!!

برای دینایی که اسیر عشق شد.
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩ 

داستان از اینجا شروع میشود که دو نفر میخواهند با هم ازدواج کنند!دو نفری که عاشق هم بودند و از همان بچگی این را فهمیده بودند.دختر دایی و پسر عمه ای که همه ی دنیا را در رسیدن به هم و پیوستن به "مای"با شکوه عشق میدانستند! خیلی ها میگفتند نباید با هم ازدواج کنید ...فرض که آزمایش نشان بدهد شما هیچ مشکلی نخواهید داشت اما این را بدانید از چند طرف نسبت خونی دارید و ممکن است بعدا مشکلی برای بچه تان پیش بیاید و ....و چه کسی به این حرفها گوش میکرد!روزگار که هیچ وقت به این گونه عشق ها تجربه ای نمیدهد و خام خام میدان را باز میگذارد برای تکتازی!پسر اصرار میکند ...دختر لجبازی میکند....مادر داماد حمایت بی جا میکند ..پدر داماد سخت مخالفت میکند...پدر عروس سکوت میکند و مادر عروس که دستش از دنیا کوتاه است !مادربزرگ داماد عمه ی مادر عروس است و برادر مادربزرگ هم ناپدری خواهر های ناتنی مادر داماد!!و مادر عروس میشود دختر دایی پدر داماد!!و شما حساب کنید چه میشود! اینها که پسر عمه و دختر دایی هم هستند!! از آنجایی که این مسائل کیلویی چند و ما باید هرجور شده آسمان را به زمین بفرسیم و با هم ازدواج کنیم کار به دعوا میکشد!!پدر داماد سخت مرغ یک پایش را حفظ میکند و بقیه هم برای اینکه کم نیاورند بیشتر روی تصمیم خود پافشاری میکنند!غافل از اینکه این لج و لجبازی های خانمان برانداز بعدا چه دماری از آنها در میآورد!مراسم عروسی با حضور جمع کثیری از فامیل و البته غیبت پدر داماد برگزار میشود...!! یک جورایی نشان میدهند پدر ما بردیم و کار خودمان را هم کردیم و رفتیم زیر یک سقف!!چند ماه بعد پسر عمه ی داماد هم ازدواج میکند.درست سه سال بعد هر دو نو عروس باردار میشوند.اول دینا به دنیا آمد!!دینایی که از بدو تولدش از ناحیه ی پا دچار مشکل بود و گردنش کشیدگی غیر طبیعی داشت...ورم پایش حتی تا یک سال بعد از تولدش هم خوب نمیشود و دینا خیلی دیرتر از نوزادان دیگر توانست راه برود...دکتر ها میگفتند باید حداقل دو و نیم ساله و یا سه ساله بشود تا عملش کنیم...دو بار دینا عمل میشود و افاقه ای نمیکند و همین دو هفته ی پیش در سن سه سالگی تحت عمل جراحی قرار میگیرد و استخوان لگنش را میشکنند و صراحتا اعلام میکنند تا سه ماه نباید هیچ تکانی بخورد و گچ را باز کنند!!وای که چه سخت برای یک کودک!!واز آن طرف شهرزادی سالم به دنیا آمده و شاد و خندان پا به پای دینای رنج کشیده رشد میکند و لیلی و مجنون خسته را به حسرت وامیدارد و به راستی چه سخت!!چه دردهایی که این بچه و پدر و مادرش نکشیدند...وقتی به خانه شان رفتم دلم براستی آتش گرفت!!با آن وضع دینا و بی قراری اش وقتی شایان پنج ماهه شقایق را میدید و مادرش را با چه سوزی صدا میزد.دینایی آنقدر باهوش که حیفش است در این سن کم اسیر گچی سخت و دردی سخت تر از آن شود! نمیدانم بگویم دعا کنید یا نه!! براستی کجاست آن عشق هایی که به گور نمیشوند و تا ابد جاودان اند؟؟ تقصیر عشق است یا نا شکیبایی عاشق؟؟!!

   به ترتیب از راست به چپ دینا_شهرزاد

پی نوشت شماره یک:از سه ماه پیش تا حالا فکر میکردم یادگرفتن زبان روسی سخت ترین کار در دنیاست!و نمیدانم چطور بگم چقدر شرمنده ام برای این استدلال!!  (حالا چون قبول شده ام این ترم را به خودم میخندم!لبخند)

پی نوشت شماره دو:تصمیم گرفته ام خود را در خانه دینا قرنطینه کنم تا پایان یابد این ترجمه ی زیر آب های خلیج فارس!شاید در کنار دینا انرژی بیشتری کسب کنم و بیشتر امید پیدا کنم که گرفتاری های من کوچک است! (البته امیدوارم این ترجمه مثل گمشده من نشود!!)

 


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما