بهار زمستانی

THE WORD HAS BEEN  CHANGED AND WE FORGeT THESE changes!!

من و وبـــــــــــلاگ!!
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٥ 

مثل همیشه یکی مثل من که به قول زیگ زاگ های ذهنی یک خبرنگار بدو بدو منتظر این است که برسد خانه یا جایی مثل آن _مجهز به سیستم _که بتواند کامنت هایش را بخواند و کلی انگیزه پیدا کند که باز هم بنویسد.صفحه ی اول پرشین بلاگ

باز میشود.اخبار پرشین بلاگ را طبق معمول میخوانم. پرشین بلاگ و جشنواره طنز اینترنتی در اصفهان!

اول فکر میکنم اشتباه خوانده ام اما نه انگار چنین خبری طبق گزارش چشمانم صحت دارد!

آخر تو که نمیدانی دیدار نزدیک با عزیزترین مجازی اینترنتی ام چقدر برایم عــــــــــــــــــــــــــــــقده شده بود!

باید یک اعتراف کنم.....

شاید این قصه من با قشر وبلاگ نویس و وبلاگ خوان برمیگرد به گذشته ای که چندان دوست ندارم به یادش بیاورم!

از آن موقعی که شاید حس کردم طـــــــــــــــــــــــــــــلوع برایم معنایی دگر دارد و این معنا مرا به خیلی از علایق م کشاند!

از پست های وبلاگ طلوع اول و آخر چیز های به یاد دارم که تا زمانی که زمان تعیین کند در ذهن و خاطرم باقی خواهد ماند!

وبلاگ آزاده از کلبه ویوارا جزو اولین لینک هایی بود که توی آن وبلاگ گذاشته شده بود.

من که تا آن زمان تنها اسم آزاده ی مهربان را از گوش نویسنده آن وبلاگ شنیده بودم (البته با تعریفات وسوسه برانگیز و آزاده ای!)

مشتاق شدم تا وبلاگ پر بیننده و افسونـــــــــــــــــــــــگرش را ببینم.

راستش اولش هدر زیبا با آن کلبه و بارانش جذبـــــــــــــــــــــــــــم کرد.(ویوارا یعنی باران تند)

و بعـــــــــــــــــــــــد نوشته های سحر کننده اش!شاید فکر میکنی قصد اغراق دارم و تبلیغ اما قلبا احساس و نظری را که بدان ایمان دارم میگویم !و بدان من در ویوارا قلمی دیدم که خودم سالها با آن اخت شده بودم و با تک تک زندگی ام نوشته بودمش!

پست های عصیانگر مهربان و بی شیله پیله ام را میخواندم و کامنتی میگذاشتم از تمام احساس و توجه ام!

به دلایلی که نمیگویم و امنیتی هم بود مدتی غایب بودم از کامنت گذاری ولی هم چنان خواننده بودم!

خودم مشتاق بودم وبلاگی داشته باشم....خیلی سفر میکنم خیلـــــــــــــــــــــــــی!خیلی چیزها توی ذهنم بازی میکند ...خیلی حرفها دارم که بزنم... به خاطر همین وبلاگی که الان می بینی را به دنیا آوردم!

و ....رفت تا سرنوشت شاید در آینده تکلیفش را روشن کند! (bz)

حالا من مانده ام و بهار زمستانی ام! بهار زمستانی که شوقش را از همان باران تند و ذهن آزاده و قلم زنده گرفت.   (I sure that u dont know my dear ) 

از یک ذهن درگیر میکروب های کثیف و دوست داشتنی و قسمتی هم درگیر با آنچه من قسمتی درگیرش هستم!(ترجمه و تدریس زبان انگلیسی!) (توجه :جزو اظهار فضل حساب نکنید لطفا!)

بگذریم !گفتم که داستان را تا همین جا که دوست هم دارمش دوست داشتم به یاد بیاورم بقیه اش را سپردم دست زمان تا فراموشش کند!

از اقلیما پولاد زاده عزیز_مدیر محترم پرشین بلاگ_هم زیاد شنیده و دیده بودم.

من دختری که از جنس اصفهان نیست و شاید بدانید اندکی تان در اصفهان نصف جهان زندگی میکنم.

وقت بی رحم تر از آنی بود که اجازه دهد در پرشین بلاگ از نزدیک حضور داشته باشم.

تا اینکه ....(برگرد به سه خط اول!)

این خبــــــــــــــــــــــــــــر رو شنیـــــــــــــــــــدم!!

 این بهترین فرصتی بود که میتوانستم وبلاگ نویسان دیگر را ببینم.

با آنکه دومین چشنواره طنز اینترتنی بود و افتتاحیه اما زیاد شلوغ نبود!( دلایل حدسی:عدم اطلاع رسانی و بی حوصلگی و فکر کنند توی سازمان اداری خبری نیست!)

در ابتدا با چهره ی خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز برخورد کردم.خندان و آشنا!

اولش شک کردم توی سالن کسی باشد اما وقتی اقلیما پولاد زاده عزیز را دیدم مطمئن شدم رایحه ای از پرشین بلاگ پیچیده است!( تبلیـــــــــــــــــــــــــــــــغ ممنوع!)

همان موقع بود که من دیگر شروع کردم به سلام و احوال پرسی و خوشامد گویی!

خانوم پولاد زاده از اصفهان گفتند و قسمتی هم از شیراز و اینکه بعضی آثار باستانی اصفهان و استانبول مشاهبت هایی دارند و هم چنین گفتند اگر دلتان میخواهد فراوان پل ببینید هنگ هنگ باید برید!(تعریف سی و سه پل هم شد !)

با اینکه جمعیت وبلاگ نویس کمتر از وبلاگ ننویش بود از جمله خواهر بنده ولی خیلی صمیمانه برگزار شد و چند نفر پشت تریبون رفتند و انتقاداتی وارد کردند!دوستان وبلاگ نویس مطبوعاتی و طنز نویس با شما هستــــــــــــــــــــــــــم!

مجید یوسفی مجری برنامه یک به یک مهمانان را برای سخنرانی فرا میخواند.

من در ردیف اول کنار خانوم پولاد زاده نشسته بودم.با هم حرف می زدیم و ....من اصلا قرار نبود سخنرانی کنم اما خانوم پولاد زاده سرشان را نزدیک گوشم آوردند و گفتند :میخواهی درباره ی وبلاگت و خاطره وبلاگی که داری صحبت کنی؟!اولش کمی جا خوردم.نه متنی آماده کرده بودم نه...گفتم: باشه ! وقتی مجید یوسفی گفت:از وبلاگ بهار زمستانی دعوت میکنم تا...(راستش خنده ام گرفته بود!من که وبلاگ نیستم!) با کمال میل از جا بلند شدم و با کشیدن نفس عمیقی شروع به حرف زدن کردم.از وبلاگ گفتم از اینکه خواننده بودم بیشتر از اینکه دوست دارم تفکرم را بنویسم و از یک خاطره ی کوچک!و در آخر هم گفتم چقدر خوشحالـــــــــــــم که باعث شد در هنگام عرقه کشی یکی از حضار بگوید:جایــــــــــزه رو بدید به خانوم خوشحالــــــــــــــــــه!که البته صمیمانه تشکر میکنم که مرا خوشحال خواندند! وقتی که از روی سن پایین آمدن خانوم پولادزاده دستم را فشردند و من در آن لحظه فکر کردم چقــــــــــــــدر خوب است در کنار آدم هایی باشی که مثل تو عاشق یک چیـــــــــــــــز هستند!

از دوستانی عزیزی که دیدارشان کردم وهم چنین از مجیـــــــد یوسفی و آن خانومی که متاسفانه اسمشان یادم نیست و همکارشان بودند تشکــــــــــــــــــر میکنم.(از خواهر حقـــــــــــــــــــوق دان خودم هم نسیــــــــــــــــــم جان که خودش میداند چقدر با من و در من است!)

 

بعد از گزارش نوشت:گزارش اقلیمای عزیز را هم میتوانید اینجا بخوانید.

متن زیبا و ماهرانه آقای سپهر تسلیمی را هم میتوانید اینجا بخوانـــــــــــــــید.(مطمئنا لذت می برید)

تکذیب یک زندگی از آشنایی تان خوشحال شدم.

یاداشت های یک حسابـــــــــــــــــــدار تمام وقت !سمیـــــــــــــــــه عزیز امیدوارم باز هم تو را ببینم.

طرفداران محیط زیست و وبلاگ کاهگـــــــــــــــــــــل !

 

 

دومین جشنوراه طنز اینترنتی در اصفهان

 

      

 به علت فراوانی مصیبت و شرکت در مراسم فوت شوهر خاله ام از آپ جدید معذورم!

                                برای تولد این بهار زمستانی که در روز شنبه ٨اسفند ماه برگزار شد

پستی آماده شده بود که .....!! 

 

 


لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما