بهار زمستانی

THE WORD HAS BEEN  CHANGED AND WE FORGeT THESE changes!!

فقط خواستم بگم دلیل منی!
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٦ 

۶بهمن است.٨:٣٠شب از محل کسب حیا(عنواین دیگر:حیادونی,کتابخانه,محل کسب علم) خارج میشویم. سر راه تهران به شدت رنگ خوفناکی دارد,هوا جوانمردی را گذاشته کنار و ما نگاهمان را به آسمان میدوزیم:چه هوای سردی!چه ابری! نارسیس با تمام حس سرمایی اش میگوید:هما چرا جوابمو نمیدی؟؟!!!به شدت به کارت شارژی نیاز دارم."بدووووووووووو!!! از سوپر سر راهمان نتیجه ای برای خرید کارت شارژ نمیگیریم!دست در دست هم سرما را بیرون میکنیم از حسمان!من لیــــــــــــــز میخورم!!نارسیس فکر میکند پایم پیچ خورده,مثل همیشه جان سالم بعد از هر اتفاق جسمانی نصیب من میشود!"خوب شد دستتو گرفتم"!   کارت شارژ میگیریم.

آنجا که باید خداحافظی کنیم دیگر سرما غوغا میکند.

یه لحظه برمیگردم شال گردنم را دور صورت ناز و کوچولوش میبندم,یه جوری که گردنش هم پوشانده شود....ترکیب نگاهم را دوست داشتم در نگاهش.....با هم بودن با تو را دوست دارم!          .............و قدم هایش در نگاهم دور میشود.....تا فردا!

                

نرگس جون من(نارسیس)


کلمات کلیدی:
لینک دائم مهمان های بهار زمستانی () نویسنده: هما