پُر از خط ِموازی

می خو اهم از تو بنویسم اما نمیشود ، آنقدر عذاب ِ وجدان برای ِ قلبم ساخته ام که نمیشود تو را نوشت اما می توان به یادت  اورد ،آن وقت ها که  Augustاست و من می بینم خنده هایت که روی ِ صورتت تگ شده است و من با اشک هایی که دوستشان ندارم با لبخندت شاد میشود !شاد میشود اشک هایم ...میدانم ...

پشت میز لم داده ام ، تو  را میبینم ...کاش کمی نگاهت کج میشد ،باید بفهمم ناراحتی یا خوشحالی!هر بار که این سوال را از تو می پرسم می ترسم نگاهت کنم!حتی باید در ِ گوش هایم رابگیرم که صد ایی نشنوم !شاید خنده هایت ...شاید گریه هایت ...اما حنثی هم میشوی تو ؟!!!

امروز یکی از شاگردانم پرسید چه جور رایتینگی برای  Improve ur lifeبنویسیم ،خیلی گیج نگاهش کردم ! خودم هم نمیدانم چرا در این برهوت ِ "نمیدانم " هایم ، چنین موضوعی داده ام که حتی نمیتوانم نظر بدهم زندگی بهتر ی که تو می خوانی اش چه جوری میشود آیا !

صفحه مانیتور تو را باز هم نشانم میدهد ،میگویی بگو دو  نقطه :دی بگذارند زندگی خوب میشود ! دوباره می خندم به حجم خنده هایت که همیشه برای ِ من قد همان دو نقطه جواب میدهد! که شاد باشم باز ...

شربت ِ آلبالوی م را سر می کشم ...کلاس  بغلی تعطیل شده اند ...یه عالمه آدم جور واجور و خوشحال پرت میشوند بیرون ، صداهایی شاد صورتی آبی و نارنجی دیوانه کننده ی من ! نگاه می کنم به ساعت بند سرمه ای ام ...

به تو می گویم" نمی خواهی چیزی بگی ؟الان میان هااااا "

اما تو هیچ چیز نمی گویی،حتی اگر بیشتر هم بپرسم چیزی  نمی گویی !قانع میشوم به صفحه مانیتوری که هزاران ابهام دارد "شاد است ؟غمگین است ؟خنثی هم میشوی تو ؟ " به هیچ چیز نمیرسم ...

صداها باز می ایند و  تو باز صدایی نداری ...همه چیز را اماده می کنم ...

میشوم همایی که باید بعد از ورود بچه ها باشم ...

یه عالمه سلام ِ خارجی قشنگ به گوشم میرسد

صفحه را می بندم ،تو تمام میشوی ...

بی انکه بدانم تا ابد با من و حرف هایم مو ازی هستی !

Bz نو شت : working ...now ....

/ 7 نظر / 8 بازدید
دلاارم

گاهی خیلی از آدمای زندگیمون به کوتاهی بستن یه صفحه تموم میشن.! زندگی گاهی اونقدر سخت میشه که :دی هم نمیتونه کاریش کنه!فقط میتونه یه ظاهر خوشحال ازت بسازه فقط ظاهر! [خنثی]مثل این شکلک باید خنثی بود!

آمد

ريتم دل نوشته جالبي بود آغازي زيبا و پاياني زيباتر از آن بخصوص اونجايي كه نوشتي میشوم همایی که باید بعد از ورود بچه ها باشم ...

شاهدخت سرزمین ابدیت

وایییییییی من دیگه نمی تونم متنت رو بخونم هما محو تماشای این بانوی زیبایی شدم که عکسش و گذاشته این گوشه می شناسیش آیا؟[نیشخند]

شاهدخت سرزمین ابدیت

نمیدانم می توانم به امتداد خطوط موازی ذهنت بیندیشم یا نه؟ می ترسم که در این امتداد جایی این توازی بهم بخورد و ذهنم به افکارت گره بخورد راست است تنها یک دونقطه دی که بگذاری زندگی همه اش موازی و درست و خندان می شود گاهی اگر گرهی هم خورد آن گره ها محبت است مثل دل من که به محبت دل تو عجیب گره خورده است هًمای نازم بی اندازه منتظر فرصتی هستم که بیایم...بیایم به آن شهر عجیبِ زیبا و باز دوباره و دوباره و دوباره ببینمت[ماچ]

محمد موسوی

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

درنا

سلام خوبین؟ ممنون که سر زدین و لطف داشتین شرمنده که دیر خدمت رسیدم. اخرین خط مطلبتون منو برد تو فکر: بی انکه بدانم تا ابد با من و حرف هایم موازی هستی! برات بهترین ها رو ارزو میکنم یاعلی

ج

سلام دخترم باز هم آمدم بهت سر زدم خوب نوشتی با شوق نوشته هایت را میخانم حس زندگی درش موج میزند داری باتجربه تر وپخته میشوی سرزنده وسبز باشی