باشه داداشی!

باشد!

اشکالی ندارد خوب من!

بی تو هم میگذرد اما پرسیده ای چگونه؟؟

شیـــــــــــوا   یت تب کرد

حمیـــــــــــدت جواب کرد

لبخند را!

من هم

بماند!

بماند که بماند چون تو میدانی  و نمی گویی!

برادر نه به اسم کلاه شرعی گذاشتن آن!

واقعی و ابـــــــــــــــدی!

خواهر نه به اسم بی بند و باری آن!

صمیمی و مهر انگیز!

آرامش روح لطیفت

برای من

عین داشتن و حس کردن حضور آرامت است...

باشد!

تو این بار منتظر بمان.

قول میدهم تا ابد برایت خواهری کنم و همای بمانم!

 

            p.s

bz :اِ سروش بخند!مگه عروسی که ملیح می خندی؟اینطوری غصم می گیره!بخند!باشه؟  

بهترین های برق   / رادیو اینترنتی پارسه - نجوم فناوری اطلاعات مدیریت میراث فرهنگی ...

مرحوم سروش پوربازرگان . کارشناس مجری. فروغ بخشنده. گوینده انگلیسی رادیو. صادق نیکونژاد. کارشناس مجری. مرضیه عابدی. گوینده. فروغ زمانی. سرپرست بخش آموزش ... / رادیو اینترنتی علمی صدای آسمان
سروش پوربازرگان. کارشناس مجری./ حتی اگر نباشی...
الان ١٨ روز از سفر سروش میگذره اما انگار بیش از این حرفا بوده ... را بگویم تقدیم به سروش پوربازرگان سروشی که در این زمستان سرو قامتش به ابدیت پیوست سروشی که ...
پنجشبه هفته قبل یعنی 14 محرم 1431 هجری قمری ( 1388 شمسی )رفتم خونه دوست عزیز و دوست داشتنی خودم یعنی سروش پوربازرگان تا پولی که از دوستش آقا سیروس ( و به ... 
  • Jamasp Search (2) : پخش رادیو
    مجری پخش ده رادیو * حمیدرضا مصلحی. کارشناس مجری و خبرنگار داخلی: سروش پوربازرگان www.hrcglobal.net/skyvoice. Radio Golha رادیو گلها - موسیقی اصیل . ...        /   برگ یازدهم:مرگ در یک قدمی ماست!  
  •  

    جمعه صبح زمانی که با صمیمی ترین دوستم علی تلفنی حرف میزدیم بعد از شنیدن صدای گریه مادر علی تلفن بدون خداحافظی قطع شد. هر چقدر تلاش کردم که تماس بگیرم نشد تا اینکه بار آخر یکی از همسایه های خانواده پوربازرگان که اون موقع بدون حضور پدر(پدرشون سال ۷۷ فوت کرده) سه نفر بیشتر نبودند تلفن رو جواب داد. هنوز صدای گریه مادر علی رو میشنیدم . همسایه گفت علی رفته پاسگاه.نمیدونم چه طور خودمو اونجا رسوندم و دیدم که علی به دیوار تکیه داده و داره گریه میکنه.     خبر دادن سروش برادر ۲۱ ساله علی ازکوه پرت شده و توی بیمارستانه . اونور تر که رفتم بهم گفتن سروش درجا تموم کرده و من باید یه جوری به علی حالی کنم چی شده. منم گیج و سردرگم فقط نشستم و از مرگ گفتم .علی میدونست چی شده. از همون گریه های اولش پیدا بود. بعد هم علی رو بردیم خونه از حال مادرش نگم بهتره با تمام اعصاب خوردی ها گذشت و روز شنبه هم پزشکی قانونی جسد رو آزاد نکرد چون معلوم نبود روی کوه چه اتفاقی افتاده. هرچند سیروس ناصری که همراه سروش بود سروش رومثل پسرش دوست داشت و هرگز امکان نداشت که ماجرا تقصیر اون باشه. امروز ساعت ۹ سروش رو دفن کردن .توی دیدارآخر علی و سروش توی باغ رضوان فقط صدای زجه ی علی میومد که میگفت این سروش من نیست. این خورد شده. سروش من قشنگ بود. حقیقتا دل نگاه کردن به سروش رونداشتم اما با چشمای بسته زیر بغل علی روگرفتم و با بچه ها بردیمش یه جای دیگه.

    علی داغون بود. پیش منو پدرام اشک میریخت ومیرفت تا مث یه مرد بشه واسه مادرش یه پشتوانه. با دیدن علی هرچند که سعی میکردیم صورتمون روبرگردونیم اما نمیشد جلوی لرزش شونه ها رو گرفت. حالادیگه خانواده پوربازگان شده ۲ نفر. یه مادر داغدار و یه پسر داغون و شایدهم کمی خسته.

    امشب حالم رو اصلا نمیدونم. تو هم ببخش بهترینم. اما از اونجایی که توی این مدت سخت بهت احتیاج داشتم. و باید باهات حرف میزدم اومدم واینجا نوشتم. نمیدونی چقدر خوب بود اگه کنارم بودی.

    صدف خودم داغون بودم حالا باید علی روهم آروم کنم. کوری عصاکش کور دگر شده است...

    کاش بودی که تو هم منو آروم کنی... چون هیچ وقت هیچ جا آرامش رو مثل زمانی که کنار تو بودم احساس نکردم.

    دوستت دارم

                  

                گرداورنده :bz

               

  •                

  

s

/ 23 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپید سرد

بنویس ما غمگینیم و دریا دور بنویس آسمان برای خود آسمان است ما درون هم می میریم نه در آسمان و نه در خاک ما دیوانه تر از انیم که بتوانیم زنده باشیم ....

رها

متاسفم نمی دونم باید بنویسم صبور باشید در حالی از حجم اندوه شما با خبرم. متاسفم عزیزم

مهیار

سلام... اومدن دوباره ت به وبلاگم تبریک، همچنین خودم[چشمک] درباره این مطلبی که نوشتی هم نمیدونم چی بگم... متاسفم[نگران]

سایه

دلم گرفت... و دیگر هیچ...

هِرا

سلام عزیزم... من سروش رو نمیشناختم اما مطمئنم روحش به بلندی کوه بوده و الان هرجه که هست آرومه.... صبر کن...

وحید مصلحی

سلام میگن جواب سلام واجبه پس منتظر حضور شما... التماس دعا

سلول

واقعا متاسفم... خدایش بیامرزد

مهدیه

بی توجه به پس لرزه های رفتنت رفتی... و من با اشکهایی که صدای چکیدنشان تنها به سخره گرفتن عظمت اندوهم است عاجز از فریاد پر از حسرت دیروز بی هیچ چاره کیلومتر ها دورتر حتی از سنگ مزار تو امروز چقدر دلم هوای تو را دارد واااااااااای

علی پوربازرگان

خیلی دیر دیدم ولی خوشحال شدم. خوش به حالش . چی میشه که آدم انقدر دوست واقعی پیدا میکنه؟ دوست واقعی از اون راست راستکی هاش! خوش به حالش که بعد از 5 ماه هنوز بعضیا تو وب دنبال رد پاش میگردن تا خودشونو چند مدتی از غم دور کنند و چه خوب که از جست و جو بی نصیب هم نمیمونن . مرسی از پستت. انتظارشو نداشتم