مامان! اون دختر خودشو کُشت!

زبانٍ دلم نمیچرخد بگویم

س ل ا م...زبان ,یک جایی توی هیاهوی سکوت دست و پا میزند!آرام از رختخواب آشفته ی ذهنم بلند میشوم ...چشم هایم بدجور پف کرده اند!از همان پف ها که اندازه ی یک دانه ی بزرگ پفک نمکی ست!خنده ام میگیرد!"آره ها!!"تازه شور هم هست...به اشک های شب قبلم فکر میکنم و به حال تو...و به حرف های سنگین دلم!و به...دستانم را یک جایی تکان میدهم انگار می خاهم تمام افکارم را دور بریزم یا شاید هم می خاهم بیش از این آزارشان ندهم!چراغ آشپز خانه روشنٍ روشن است و مادرم طبق معمول از بی "سلام" های من کلافه!" بلــــــــــــــــــــــــه !چشم!سلام!" لبخند تمام صورت مادرم را مهمان میشود...اما من...

_مامان؟

_مامان؟---------------

و مامان مثل همیشه مامان است!انگار دلم میخاهد هزار بار صدایش کنم تا بیشتر مطمئن شوم مامان خودم مخاطب است!اما خودم هم خوب میدانم بهانه میآورد این همه "مامان" گفتن ها!

بی هیچ معطل و بعد از کلنجار رفتن با ذهن آشفته ی دیشبم خودم را مستقیم در قاب نگاه مادر قرار میدهم و درمانده میگویم "مامان!!"

و نگاه...من باید حرف بزنم!از چیز هایی که این چند وقت با تمام مصیبت هاشان توی دلم نگه داشته ام!باید بگویم...

از صبوری اش ممنونم و فقط یک چیز است که همه میدانند و من هم(!!) هیچ کس قرار نیست مثل مامان صبور باشد و تحمل کند!چون وظیفه ای ندارد!

همه بهشان برمیخورد و باید هم این "بر"باشد!

مامان من....آشفته میشوم !مامان من خیلی ناراحتم!تازه بخدا همین تازگی ها بعد هر تلنگر تازه فهمیدم فقط باید به تو بگم ناراحتم که دلخورم که....

مامان!بهت نگفته بودم!یه دختری از دوستایی که می شناختیش و این اواخر هم بیشتر شناختمش خودشو کُشت مامان!مامان داره فکرش دیوونم میکنه...مامان نگفتم به کسی چون اصلا گنگ بودم چون مال خودم نبودم...مامان!همین دیروز بود داشتیم با هم می خندیدیم انگار ..مامان...مامان من با فکرش چی کار کنم؟مامان مغزم کار نمیده...نمی فهمم دارم چه رفتاری میکنم!مامان..من که این همه وقت بود خوش بودم دلم گرم بود صدام گرم بود درسام گرم بود...ولی حالا مامان!نمیتونم بی تفاوت باشم!نمیتونم بگم مسئله ی من نیست....میدونم میدونم نباید توی یه چیزی غرق شد اما مامان ....مامان میدونم این مسائل صد هزار تاش هست اما مسئله اینه که من باهاش بودم خندیدم حرف زدم ...مامان...مامان!من باید بگم باید درک بشه این مسئله؟اما همه که نمیدونن...نسترن که نمیدونه تا پیش همای مهربونش باشه ..گناه نکردن که نمیدونن!اما ای کاش تو دلم رو میخوندن...این همه غوغا رو میخوندن...این همه نگفتن...مامان!مامان بهش بگم از دستم دلخور نباشه؟که این من نیستم!نسترن !تو هم بودی بش می گفتی از دست هما ناراحت نباش؟+++مثبت من دلتنگتم!++++

نسترن ؟تو یه چیزی بگو...!مامان!من با شما بودم راستی ...نسترن کنکور داره باید فکرش راحت باشه!نه ....دارم به شما میگم!فکر تیغ خونی و یه سینک آشپز خونه که خون حیات توش فوران بزنه باز حالمو بد میکنه...چرا به کسی نگفتم؟چرا به کسی نگفتم انگار داشتن منو می بردن به مردن نه اون دختر رو...مامان چرا اون دختر اشتباه کرد؟حقش بود؟به درک؟یعنی تمامش به درک؟اون از من کمک خاست و من گفتم لوس نشو!نا امیدش کردم...چرا یه لحظه فکر نکردم آخرین نفر برا امید دادن بهش بودم!!مامان فکر اینکه وقتی دیده هیچ کسی رو نداره که حداقل کمک که نه یه لحظه بهش گوش بده دیوونم میکنه...نه جرات رفتن سر سیاهی های بعد خبر دار شدن از مردنش دارم نه جرات موندن و فکر نکردن!این از کجا پیداش شد مامان؟من که با بانوم خوش بودم شاد بودم...مامان...

مامان...

بهش بگم درک کنه؟

لبخند تمام صورت مادرم را مهمان میشود..اما من...

مثل همین همای 6 ماه اخیر دلم نمیاید این لبخند را با حرف زدن محو کنم!

باید بروم چند تا کتاب بخرم!

شاید توی کتاب فکر "مامان اون دختر خودشو کُشت" رها یم کند...

/ 13 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسترن

چرا؟!چرا همای ِ مهربون ِ نسترن!چرا نسترن نمی دونه؟! گناه کرده که نمی دونه... چرا نسترن وقتی خودش خوب نیست می نویسه خوبی،خوبم... چرا نسترن نمی فهمه خوبم ِ هما ، خوبم نیست و hey و افسوس هست دنبالش؟! لبخند ِ مامان خانوم.برترین جواب ِ سوالای ِ توست!ایمان دارم![ماچ]

هما

دوستان!ممنون و میدونم که خاستیــــــــــــد نظرات خصوصی محفوظ بشن!مطمئن باشید خصوصی می مانند همیشه .. ممنون از حس های خوبتون.

ذل نوشته ها

هم شاعری و هم داستان نویس ...خیلی خوبه...اما واقعن برای اینکه یک داستان بنویسی باید این همه افکار وحشت ناک رو آدم با خودش اینور و اونور ببره ....من که نیستم...اما حست رو خوب منتقل کردی...یک سری هم به من بزن....همیشه دیر میایی ....[گل]

A P

کاش میشد این حس رو همه مادر زاد داشتن کاش همه درک میکردن وقتی کسی کنارشون هست حداقل به حرمت اسم انسان که یدک میکشه مهمه و باید بهش توجه بشه. میدونی، فکر میکنم خوب درک کردی چرا باید عذاب وجدان داشته باشی. آدم ها تا زنده هستن بارها و بارها دلشون پر میشه و خالی میشه همه خوب درک کردیم اینرو که دلمون یه ظرفیت و حجمی داره، و وای به اونروزی که پر بشه ولی ندونیم چطور خالیش کنیم یا شایدم نتونیم... محبت و دوست داشتن رو اگه درک نکنیم نمیتونیم کنار هم باشیم نمیتونیم بفهمیم کی به کمک هم احتیاج داریم نمیتونیم بفهمیم چرا نباید کسی رو به حال خودش رها کرد و کاش آدم ها میفهمیدن که تنها نیستن و نیاز به یه منشآ مجسوم واسه تخلیه همه جانبه ندارند یه جمله اونجوری کلیشه شده که دیگه معدودند کسایی که درکش میکنند و اون اینکه " خدا همیشه هست ... " نزدیکتر از هرچیز به هرکس اون دوست خاموش شد چون فکر کرد تنهاست تو درد دلت رو به اون بگو، اصلا نمیخواد بگی، یه نفس عمیق بکش و بودنشو حس کن تا هرچی سنگینی تو دلت هست تو یه بازدم خالی شه و بشی سبکترین آدم دنیا و مهم تر از اون دوست خدا ... [گل]

منـــ او

مامان من خودمو کشتم... دیشب وقتی تا صبح سرمو فشار دادم به بالش.... مامان من دیشب مردم با هق هقای بی صدام.... مامان من دیشب مردم با کابوسای شبونم.... مامان من هرش می مردم و تو نبودی.... مامان/... مامان لبخند نزد و گذشت... زمان که بگذره.... ... خدا پناهت هما.... با احترام دعوتی....[گل][لبخند]

نسترن

هُمــــــــــــــــــــــــــــــا![ماچ] واسه تبریک تولد ممنون.خیلی ممنون! چه خوب!که مؤمنیم!هم من هم تو !آره هما جانم!آره به همون امید مؤمنیم! شاد باش...شاد!حتی اگه...[لبخند]

نسترن

همون!که کل دنیا نخاد[لبخند] واسه سورپرایز ممنون...ممنون خواهری!ممنون نسترن! خوبی،خوبم...[ماچ]

nilo93

هما احتمالا هزارمین باره که میام هیچی نیست که بگم ... گاهی اوقات دس به کاری میزنم که دیگران محکومم می کنن نیلووووووووووووووو گناهههههههههههههههههههههه قتل نفسه !!! فلانه ... مگه نمیگن : نیلووووووووووووووووووووو خب اونا که جای نیلو نیستن نمیتونن باشن درک نمی کنن تو مقصر نیستی خودتو سر زنش نکن جاش نبودی جاش نیستی نخواهی بود .... خدا صبرتو زیاد کنه که در مواقعی که با مسائل با هضم به این دردناکی مواجهه میشی صبرت به کارت بیاد همین

نسترن

هما! تنها و تنها خدا میدونه "خواهری ِ من" که میگی چه شوقی می کنم!و چشمهام برق می زنن.همیشه بهار ِ من! لبخند فراموشم نمی شه.بوسه های ِ شادمانی ات رو ممنونم جان ِ خواهر!قلبم آنجاست...کنار تپش های ِ اهورایی تو[ماچ]

ج

سلام دخترم خیلی وقت بود بهت سر نزده بودم نوشته هات داره نگرانم میکنه داری از شادی مستتر در نوشته هات میکاهی توکه هنوز اول بهاری شاد باش وشاد بنویس