این پست عنوان درست و حسابی ندارد!

چقدر دلخور بودن این روزهای قلبم را دوست دارم
چقدر تنفس در گستاخی ها را دوست دارم
چقدر دوست دارم این کتابهای تست را 10000000000گزینه ای کنم
چقدر دوست دارم سرم را بندازم پایین ,رد مورچه ها را بگیرم
چقدر دوست دارم گوشی ام را له کنم
چقدر دوست دارم یک کرم آرایش بزنم روی پوستم
چقدر دوست دارم نسیم اینقدر درس نخواند
چقدر  دوست دارم تمام تخم مرغ های دنیا را روی سر حمید بگذارم تا موهای سرش تا ابد تقویت شوند
چقدر دوست دارم بگویم,رک باشم
چقدر دوست دارم یه عالمه کار سخت داشته باشم
چقدر دوست دارم همه ی لباس های قشنگم را یکجا بپوشم
چقدر دوست دارم همه به من بگویند"من اصلا باهوش نیستم"
چقدر دوست دارم هیچ کس از من انتظاری نداشته باشد
چقدر دوست دارم به نرگس بگویم من اصلا نمیخندم
چقدردوست دارم مامانم را یک کمی درک کنم
چقدر دوست دارم طلوع بفهمد من به خاطر او مزاحم نمیشوم
چقدر دوست دارم جیغ بزنم
چقدر دوست دارم از سر راه تهران فرار کنم
چقدر دوست دارم ابرو نداشتم
چقدر دوست دارم هما را ببرم استادیوم فوتبال
چقدر دوست دارم تمام درس هایم را از بر بودم
چقدر دوست دارم اصلا برای چیزی که میخواهم حرفی نمیزدم
چقدر دوست دارم به بعضی ها بگویم شما درست میگویید
چقدر دوست دارم بی حوصله گی هایم را بدهم  آقای رئیس جمهور,تا دستی در نابودشان ببرد.
چقدر دوست دارم همه ی شمایی که میآیید نظر بگذارید را
ببینم

چقــــــــــــــــــــــــــــدر دوست دارم قاتل شوم!

/ 18 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرین

با نظر احمد موافقم عزیزم ما هم خیلی دوست داریم ببینیمت گل خانم ولی بچه خوبی باش و درستو بخون ان شا الله که موفق میشی [گل][چشمک][قلب]

نرگس سیندرلایی

ادامه ی نظرات نارسیس جان: هما جونم مگه قرار نشد 28 بهمن منقلب بشیم و مثه یه برگی که تازه جوانه زده و حالا حالاها از درخت نمی افته درس بخونیم..؟من میمیرم برا این انقلاب درونی..! در ضمن من را که کامنت میذارم دست کم روزی یک بار میبینی! بی حوصلگی هات هم که دست من هستن...من نابودشون نمیکنم...از اونا یه دیوار ساختم و تقریبا روزی یک آجر بهش اضافه میکنم...وقتی که بزرگ شد میذارمش یه گوشه و بهش تکیه میدم و براش اشک میریزم.....ولی خرابش نمیکنم.....حتی نمیذارم کسی دستشو بهش بزنه که یه وقت جای دست روی دیوار نمونه...[ناراحت][فرشته]. سیندرلای من منتظرته..!

نرگس سیندرلایی

هماااااااااااااااااااااااااااااااااااا.....چه حیف شد که دیگه زبان اجنبی کسب نمیکنیم......میتریم sense of humourام خشک بشه....!

نرگس سیندرلایی

راستی...داشتم با خودم فکر میکردم اگه دیروز از بالای پل میافتادیم و میمردیم شهید حساب میشدیم یا نه...اما بعد فهمیدم که اگه کسی در راه کسب زبان اجنبی به درک واصل بشه نه تنها شهید به حساب نمیاد بلکه میره جهنم...تازه همه پشت سرش میگن این همه پول داد به این ساختمان "ک" آخرش هم هیچی نشد....ایش....خوب شد نمردیما.....

منقلب!

سلام هماجونم...من همون نرگس جونتم در قالب یک انسان منقلب.....ممکنه یه مدت سروکلم نه اینجا و نه "اون یکی جا" پیدانشه....اما در اولین فرصت وبلاگتو چک میکنم و خودم هم به روز میشم...[بغل][ماچ]

هم کلاسی

از قطار پیاده شدید و من باز هم ماندگار شدم توی مسیری که ازش فرار می کنم. پس اون روز آر داشت روز آخر شما هم می شد؟ از پل ها باید پرید از دیوار ها بالا رفت.

نارسیس سیندرلایی

[تعجب]بذار ببینم چی شد؟من دچار دگرگونی شخصیتی شدم[سوال]....هم کلاسی که من بودم....ای "من" کیستی؟ اما آشنا به نظر میرسی....یه هم کلاسی میشناسم اخیرا از اون پلی که اصفهان رو به "هفت تیر" وصل میکنه افتاده پایین....ناقلایه![نیشخند]

نارسیس سیندرلایی

[تعجب]بذار ببینم چی شد؟من دچار دگرگونی شخصیتی شدم[سوال]....هم کلاسی که من بودم....ای "من" کیستی؟ اما آشنا به نظر میرسی....یه هم کلاسی میشناسم اخیرا از اون پلی که اصفهان رو به "هفت تیر" وصل میکنه افتاده پایین....ناقلایه![نیشخند]

نارسیس سیندرلایی

هم کلاسیه برتر از گل!مگه ما جک و جونوریم که هی بپریم پایین بعد بپریم بالا؟آخه به فکر سلامت ما هم باش![چشمک] همون یه زبان اجنبی که کسب کردیم بهمون بال پرواز میده به سمته " hell"

باران

آخیییییی چه آرزوهایی داری[قلب]چه آرزوهای عجیب غریبی[زبان]