می فهمی مرداد ؟!!!

لبخند

تا می ایم حرف بزنم ،کلمات پر میزنند،انگار کلماتِ من، پرنده باشند که تکه پری بعد از پر زدنشان آنقدر سفید توی دستانم جا مانده باشد !

الان به خودم میگویم "همـــــــــا " دو هفته پیش بود ،بوی کله پاچه می امد ...توی سالن دراز کشیده بودم و با بوی کله پاچه ای و بهتربگویم تحمل بو یِ کله پاچه ،خواب می دیدم ، خواب روزهای خوبی که هفته قبلش گذشت ...خو اب یک جشن خوب...دوباره من برای سومین بار آمدم تا سومین دیدار دوستان مجازی ام را تجربه کنم...من برای سومین بار آمدم و دیدم چقد ر همه بودند. ...من از صبحش با دو ستانم نگار و بهنام ترین بودم ...با خیلی ها دو ست شدم ...و دیدمشان ،باارشیا ،آقای سجاد ، با زهرا اناری نازنین با راضیه شمس خو ش صحبت ،همان اول خنده های نگار را که میدیدم توی ذهنم تداعی میشد که چقدر خوش خنده و خوشگل خنده است این دختر،حمید رضا برادرم را فرستادیم ازصحبش با آن خانومی هم که رنگ میکرد توی حیاط شرکت آریا گستر،رنگ بازی کند چشمک گاهی هم با دوربین بهنام ترین میآمدیم و  عکس می گرفتیم از حمید رضای نازنین من (برادر همیشه خوب بهار ) حمید هم کف دست های رنگی اش را جلوی دوربین می گرفت و لبخند میزند.

یادم میاید از پله ها که میآمدم بالا برای گرفتن دوربین از ارشیا،همان موقع بو د که لوگوی جدید پرشین بلاگ را دیدم و دلم می خواست عین بچه ها شیطنت کنم و برو م جلویش اما می گفتی "ااااا نرووووووو " و من به مرداد لبخند شیطنت آمیزی میزدم که نه بابا نمی روم زبان .ارشیا داشت دوربین را روی پایه اش تنظیم میکرد و خودش هم میرفت جلویش ( آرزویم بر آورده نشد !ناراحت )

همه مشغول بودند  من و مرداد که دو  بار رفتیم بیرو ن حوالی شرکت تا تقدیر نامه ها را بدهیم پرینت بگیریم و ازاین ابر و  باد ها هم کاغذش داشته باشد!بعد من داشتم تو ی دو  سه تا مغازه ای که رفتیم اسم ها رایکی یکی می خواندم ،اسم های آشنا

" اِ سااااااااااااااارای خودمون ، نسریـــــــــــن قلب "

ذوق د اشتم ،خب ذوق نداشته باشم ؟!!

چه کسی می داند من چقدر تلاش کردم که بیایم ؟( هنوزم یاد خستگی و بی خوابی توی اتوبوس میافتم و اس ام اس بازی هام با دخترم مینا،که طفلکی بچه ام چقدر برایم خو شحال بود! میخام یه دل سیر گریه کنم!گریه) اسمایلی یه دل ِ سیر!

 

قدم ...قدم...قدم..گرمی دستان ِ تابستان و این تیر که تمام شد ! که تمام شد که تمام شد ! TAHT was a end of big sorrow

د وباره مسیـــــــــــر برگشت بود تا شرکت ،بسته بندی مجله ها سیدی ها  و دوباره حرفها و خنده ها با نگار و زهرا ،راضیه و بعد که نگار پورشعبان_ که قبل تر هم  اینجا با کلی عکس و ژست ژورنالی توی یه نیـــــــــــــم روز ِ خوبُ باهاش تجربه کرده بودم _اومد. و  دیگر گل فروشی و آن روبان های رنگی رنگی و من که دلم می خو است از هر چیزی قرمز و نارنجی اش را برد ارم و  ما که معتقد بودیم گران است !افسوس

اما خُب افسوس چرا ،دست آخر همان شد که باید میبود :)

کم کم ظهر میشد و باید میرفتیم ،من و حمید و مرداد  که طاقت گرما خیلی برایمان سخت شد  و مرداد تعریف میکرد که یک روزی خیلی گرمش بوده بعد که آمده خانه مامانش با یه پارچ پر شربت و یه دوش سرددددد به دادش رسیده !

فلافل لعنتی! عاشقتم ! همان فلافل لعنتی را می گویم که توی ماشین برای نهار خوردیم ( بعد از چند بار که برنامه عوض کردیم البته ) قلب این قلب برای آن فلافل لعنتی بد جور خوشمزه میباشد )

آن دوبار شربت خوردن+ نوشابه و خو ابیدن توی ِ سایه پارکی که یادم نیست اسمش(اما خوب یادم ِ یه آمو زشگاه زبان اون طرف خیابون ِ پارک ِ بود! _چشم های ِ من همیشه شکار است برای دیدن هرجایی که شبیه ساختمان ک خودمان باشد! ) خیلی چسبید! از آن چسبید ن ها که من دلم هوس میکند هر بار ،خصوصا و قتی که دو تاش آبلیمو باشد دفعه ی اول ،که نشان دهد سفارشی است از خود راضی )

گرما ی تیر کلافه ام میکند! و  حمید و مرداد را هم ..دنبال جایی برای تعویض لباسیم و از پید ا کردن مسجد دربسته بگیر تا بالاخره پید ا کردن! ( تاکیدی که یادم هست تا ابد  شال سفید باید سر کنم )

باید اعتراف کنم از شنیدن "سیگار صورتی " عجیب کیف کردم،آخر باد توی صورتم میخورد ،نرم هم میخورد،من کیف میکردم لعنتی!من کیف میکردم که دانلو دِ ش کُن ،را انجام د اه بود!yesssssssssss ....done...

نگار نیک نفس عزیزم زنگ زد  که دیرشده و ما دقیقا وقتی داشتیم می رسیدیم ماشین را سپردیم حمید تا پارک کند و خودمان بدوووووو بدووووو می رفتیم تا من یک دنیا حس ِ خوب را دوباره تجربه کنم لبخند

سفارش هایم زیاد بود ،نمیدانم یادش هست یا نه،من ذهنم نگاه های رو به رویی بود که توی آن ساختمان است ...نگاه هایی که باید به حرمت مجازی بودنشان،دوست وبلاگی بودنشان می دیدمشان و  دوستشان داشتم ...همان جای ِ پارسالی بود ...رنگ های من عوض شده بود ،شال سفید و مانتوی قهو ه ای (سارا یادم هست کامنتت که مانتوی هما چه قشنگه ماچ،اما من نمیدونم چرا قبل این حرف تو نظرم این بو د یکی داره نظر منو در مورد مانتوم عوض میکنه ،چه خوب شد تو  گفتی وگرنه کم کم حرف اون نفر داشت باورم میشد !)شیطان اسمایلی برای آن یه نفر است ( خبیث ،خوبت شد؟هاهاهاهاهاهانیشخند )

مجری میلاد اسلام زاده بود، من راستش را بخواهی مجری را نمیشناختم اما خب بعد توی برنامه رادیو 7دیدم و با همان ذوق های بی ربط با 20سالگی و  اینا(!!) به نسیم (خواهرم ) اشاره میکردم" اِِِِِِِِ مجری او ن روز پرشین بلاگگگگگگگگگگگ "

..........................................................

.........................

حالا در 6 مردادی که دیروزش تولد برادری بو د که هیچ وقت ندیدمش ،دوباره از نو می نویسم !

از نو ...شاید بارها و بارها ...خوانده یا خوانده نشدنش هیچ فرقی دیگر ندارد!

اما میدانم ....یقین دارم ...روزی یه جایی من را تو را جا میگذارم و میروم !

BZکاش اون مو قع ِ که روی ِ تاب بودم ،واقعا او ن خانومه که بچه اش بغل ِ من روی ِ تاب بود ،آدرس یه تیمارستان رو میدونست!کاش!می فهمی مرداد؟!!

پنــــــــــــــــــــــــــج مرداد تولد ِ بهار زمستانی است

5مرداد هشتاد و هشتی که دوستش دارم زیاد ...

هما از بهار زمستانی....

people who wants to stay in ur life

find a way


 


/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منا

Vay azizam ghashang bod Khalaghi azizam

yones

سلام ممنون از مطالب بسیار مفید و جالبتون خواهشمندم در صورت امکان لینک سایت من (www.ptweb.ir)رو در وبلاگتون قراردهید .در ضمن میتونید با درج آگهی رایگان در سایت من بازدیدتون رو بالا ببرید . ممنون موفق باشید

نسترن

هوممممم... باید نگاه ِ دوباره ای به مرداد بندازم!! به دوست داشتنی های ِ 5ام مردادم خصوصا!!!

وثوق

میان ماندن و نماندن فاصله تنها یک حرف ساده بود از قول من به باران بی امان بگو : دل اگر دل باشد ، آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

وثوق

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند معنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

وثوق

برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬ دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است… و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم ! شاید این هم خاصیت ِ داشتن این صفحه ی مجازی است ؛ میان جاده که می آمدم ، سرم پر از فکر بود فکرهایی از آن دست که به هر نیمه ای که می رسیدم احساس می کردم بیش از این رخصت پیش رفتن ندارم چیزهایی مثل ِِ آینده رفتن ماندن حالا اما اندیشه ای نیست برای به واژه آوردن..

گل یخ

[لبخند]سلام و ممنون از لطف و حضورتون در کلبه گل یخ امیدوارم شاد و سلامت باشید [گل]

برده ولی آزاد

تقدیم شما از هرآنچه خوبیست[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] انسان های خوب همچو انعکاس ماه در زلال برکه اند لمس شدنی نیستند ولی زیبایی بخش ظلمت شبند. [گل]

میلاد

بهار زمستانی تابستان... انگار فقط جای پاییز این وسط خالی است. تولد عید بهار زمستانی در 5 مرداد تابستان مبارک. همچنان بنویس که نوشتن خوب است. [لبخند]